...(دکتر شریعتی)

عیدتون هم مبارک باشه
به ادامه مطلب مراجعه نمایید
چقدر از زندگی تون استفاده کردید . چه قدر برای مسافرت آماده شدید؟
این داستان را بخونید و برام جواب بدهید
یک داستان براتون می نویسم
یک روز اسکندر ذوالقرنین و خضر نبی با عده ای از شروع کردند
به گردش در روی زمین و مسافرت کردن.
یک پسر کور مادر زاد بود، روزگاری دل به دختری باخت و از قضا دخترک نیز با سپری شدن روزگار شیفته آن پسر گردید تا اینکه روزی دخترک رو به پسر کور کرد و گفت:
"با من ازدواج می کنی؟"
و پسرک با شنیدن آن به وجد آمد اما لحظاتی بعد در خود فرو رفت و گفت:
"اگر بینا بودم از ازدواج با تو شادمان می شدم اما چه کنم که اینگونه نمی توانم تو را خوشبخت سازم"
از قضا چند روز بعد کسی دو چشم زیبا به او هدیه کرد و پسرک مسرور و شادمان از اینکه می توانست اکنون با معشوق خود ازدواج کند به سوی او روان شد. اما وقتی او را دید در کمال ناباوری دریافت که او کور است پس نادم شد و برگشت. دختر که احساس کرد او دیگربرنخواهد گشت او را گفت:
"پس عزیزم به هر کجا که خواهی رفت مراقب چشمان من باش"
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما! بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما.
به دعا آمده ام، هم به دعا باز روم که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما!
مدعی قصه ی آزار من خسته کند رشک می آیدش از صحبت جانپرور ما.
گر همه خلق جهان برمن و تو حیف کنند بکشد از همه انصاف ستم داور ما!
به سرت! گر همه عالم به سرم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما.
تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما.
از نثار مژه، چون زلف تو در دُر گیرم قدمی کز تو سلامی برساند بر ما.
هر که پرسید:" کجا رفت، خدا را، حافظ؟ "
گو:" به زاری سفری کرد و برفت از در ما."
رفته خود از عرش تا به فرش سراسر
زیر فلک سایه لوای محمد(ص)
نوری(سیّاره) یافت راه هدایتبه ملازمان سلطان که رساند این دعا را که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را
ز رقیب دیوسیرت به خدای خود پناهم مگر آن شهاب ثاقب مددی دهد خدا را
مژه سیاهت ار کرد به خون ما اشارت ز فریب او بیندیش و غلط مکن نگارا
دل عالمی بسوزی چو عذار برفروزی تو از این چه سود داری که نمیکنی مدارا
همه شب در این امیدم که نسیم صبحگاهی به پیام آشنایان بنوازد آشنا را
چه قیامت است جانا که به عاشقان نمودی دل و جان فدای رویت بنما عذار ما را
به خدا که جرعهای ده تو به حافظ سحرخیز
که دعای صبحگاهی اثری کند شما را
آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به طرف بصره در حرکت بودند و در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند.غلام از طلاطم دریا وحشت داشت گریه و زاری میکرد.مسافران از گریه و زاری این غلام خسته شده بودند که در این هنگام بهلول از صاحب غلام خواست اجازه بدهد به طریقی غلام را ساکت کند.بازرگان هم اجازه داد.بهلول فورا دستور داد تا غلام را به دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسید او را بیرون آوردند.غلام از آن به بعد در گوشه ای از کشتی آرام نشست.
مسافران از بهلول سوال كردند:در این کار چه حکمتی بود که غلام ساکت و آرام شد؟ بهلول گفت:این غلام قدر امنیت کشتی را نمی دانست و وقتی به دریا افتاد فهمید کشتی جای امن و آرامی است.
بازنویسی شده توسط خودم از کتاب بهلول عاقل نوشته ی محمود متدین
لقمه ای از دهان مان کم شد، خون دل خورده بعد جان دادیم
لقمه ای در دهان تو سم شد، ز تاسف سری تکان دادیم
گریه کردی ؛ فرات طغیان کرد، چشم حق از دو چشم تو بارید
جامه زر خریدمان تر شد، فحش تحویل آسمان دادیم!
روی کردی به آسمان با اشک، تا امیدت به حضرت ماه است
خیره هستیم بر سفیر امید، ماهواره به هم نشان دادیم!
می بُرند اشقیای کرب و بلا، به جنون پا و دست و سرها را
دل امان نامه را چو امضا کرد، از تو بر عالمی امان دادیم
می کشی از نهان دل گاهی، ناله ای نه ، غریو نه، آهی
ما نداریم از برای تو وقت، گوشمان را به بلبلان دادیم
نکند قلبمان خطر بکند، شایدم جیب مان ضرر بکند
در شعار و نه در عمل، گوییم، دستمان را به شیعیان دادیم
مردن تو به ما چه مربوط است؟، زنده ها بی اهمیت هستند
هر زمان وقت مرگ تو برسد، در غم و غصه تو جان دادیم!
شعر از پیمان طالبی
روزی روزگاری نویسنده جوانی از جرج برنارد شاو پرسید:
"شما برای چه می نویسید استاد؟"
برنارد شاو جواب داد :
"برای یک لقمه نان "
پسره بهش بر خورد .پس توپید که:
"متاسفم . بر خلاف شما ما برای فرهنگ می نویسیم."
و برنارد شاو جواب داد :
"عیبی ندارد پسرم ، هرکدام از ما برای چیزی می نویسیم که نداریم."پیر مردی دانا کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود.
ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک مرد نا اهل به هم خورد:
به پیرمرد گفت راه بهشت و جهنم را نشانم بده.
پیرمرد به مرد نا اهل نگاهی کرد و لبخند زد.مرد نااهل از اینکه پیرمرد بیتوجه
به چاقوی او فقط به او لبخند می زند برآشفته شد ، چاقویش را بالا برد تا گردن پیرمرد
را بزند!
پیرمرد به آرامی گفت : خشم تو نشانه جهنم است.
مرد نااهل با این حرف آرام شد ، نگاهی به چهره پیرمرد انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه پیرمرد گفت : این هم نشانه بهشت است.
شما چی دوستان خوبم؟
آیا نشانه خوبی برای بهشت هستین ؟
بدونید که خدا ما رو آفریده تا نشونه نیکویی خدا باشیم
آیا نشونه خوبی هستید؟ اگه نیستید تلاش کنید .سخت نیست.
خدایا کاش مرا دوباره می آفریدی و روی استخوان های کوچکم شکل ساده ی عشق را می کشیدی .کاش بوی پونه های کوهی را در خونم جاری می کردی و ترانه های فدیمی عاشقان را روی پوست تازه من می نوشتی.
خدایا اگر دوست تو نبوده ام دشمن هم نبوده ام .اگر به سوی تو نیامده ام به رودخانه های جوانی که به سوی تو می آیند درود فرستاده ام.اگر آوازی برایت نخوانده ام آواز قناری هایی را که به یاد تو می خوانند دوست داشته ام.
خدایا بی تو قدم زدن در زیر باران زیبا نیست . بی تو آسمان را باید مچاله کرد و دور انداخت، بی تو کسی عاشق نمی شود،بی تو بوسه ها طعمی نخواهند داشت. بی تو قطارها در شب گم می شوند و به ایستگاه صبح نمی رسند.
خدایا ، برای نزدیک شدن به تو به کلمه ها احتیاجی ندارم و منت جاده ها را نمی کشم. می دانم اگر دستهایم خالی از دانه های اشک و تسبیح هم باشد به حرفهایم گوش می دهی و مرا از نیایش و نمک محروم نمی کنی.
خدایا ، آنقدر ابرها را می شمارم تا به مرزهای مقدس گریه برسم، آنقدر گیسوان تو را می بویم تا به شبهای مهتابی قدم بگذارم، آنقدر تو را صدا می کنم تا دروازه های ملکوت به رویم باز شوند.
خدایا میان نامها ی تو می خوابم و در سکوت مهربان تو بیدار می شوم. هر شب در اتاقی که سقف ندارد خواب تو را می بینم و هر صبح روبروی تو می نشینم و شعر می گویم. شعرهایی که بوی پیاده رو و درخت می دهند.
قطره بارون دلم خلوت زندون دلم لیلای بی دریای من گریه مجنون دلم
ابر کبود من تویی بود و نبود من تویی مهر سجود من تویی وای به روزگار من
هوا تویی نفس تویی لحظه ی پیش و پس تویی عاشق در قفس منم ای دل بی قرار من
گریه منم ابر تویی درد منم صبر تویی بارش بی وقفه منم ای دل بی قرار من
هد هد من هدای من همدم با وفای من خبر ببر به عشق من به عشق من خدای من
عاشق دیدار منم محو پدیدار تویی خسته و بیمار منم عشق تویی یار تویی
الو سلام…
آسمان…
بهشت…
منزل خدا؟
و آن طرف ،فرشته ای جواب می دهد:شما؟
- من از زمین شماره را گرفته ام،خدا کجاست؟
وباز هم جواب داد چه مهربان صدا :
چه خوب شد که امدی ،خدا سفارش تو را
به عشق و آفتاب داده است و بعد هم به ما
- به او بگو که پلک کوچه هفته هاست می پرد
ولی کسی قدم نمی زند سکوت کوچه را
دلم برای پر زدن دوباره لک زده ،زمین
چه نانجیب بال را گرفته از پرنده ها
و قطع شد . الو...
الو...
کسی نبود، هیچ کس
دوباره می شود گرفت نه؟ خیال بود؟ یا ...
ولی کسی کنار من نجیب و آسمان به دست
کسی که قد او بلند از زمیت گرفته تا...
نشسته بود پیش من ، فقط دوآه فاصله
کسی که مثل هیچ کس نبود جز خود خداخدا در جاده های تنهای بی انتها نیست به دنبالش نگرد خدا در نگاه منتظر کسی است که به دنبال خبری از توست خدا در قلبی است که برای تو می تپد خدا در لبخندی است که با نگاه مهربان تو جانی دوباره می گیرد خدا آن جاست در جمع عزیزترین هایت خدا در دستی است که به یاری می گیری در قلبی است که شاد می کنی در لبخندی است که به لب می نشانی خدا در بتکده و مسجد نیست گشتنت زمان را هدر می دهد خدا در عطر خوش نان است خدا در جشن و سروری است که به پا می کنی خدا را در کوچه پس کوچه های درویشی و دور از انسان ها جست و جو مکن خدا آن جا نیست او جایی است که همه شادند و جایی است که قلب شکسته ای نمانده در نگاه پرافتخار مادری است به فرزندش در نگاه عاشقانه زنی است به همسرش باید از فرصت های کوتاه زندگی جاودانگی را جست زندگی چالشی بزرگ است مخاطره ای عظیم فرصت یکه و یکتای زندگی را نباید صرف چیزهای کم بها کرد چیزهای اندک که مرگ آن ها را از ما می گیرد زندگی را باید صرف اموری کرد که مرگ نمی تواند آن ها را از ما بگیرد زندگی کاروان سرایی است که شب هنگام در آن اتراق می کنیم و سپیده دمان از آن بیرون می رویم فقط چیزهایی اهمیت دارند چیزهایی که وقت کوچ ما از خانه بدن با ما همراه باشند همچون معرفت بر خدا و به خود آیی دنیا چیزی نیست که آن را واگذاریم دنیا چیزی است که باید آن را برداریم و با خود همراه کنیم سالکان حقیقی می دانند که همه آن زندگی باشکوه هدیه ای از طرف خداوند و بهره خود را از دنیا فراموش نمی کنند
کسانی که از دنیا روی برمی گردانند
نگاهی تیره و یأس آلود دارند آن ها دشمن زندگی و شادمانی اند خداوند زندگی را به ما نبخشیده است تا از آن روی برگردانیم سرانجام خداوند از من و تو خواهد پرسید: آیا «زندگی» را «زندگی کرده ای»؟
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت
کنار آب رکن آباد و گلگشت مصلا را
فغان کاین لولیان شوخ شیرین کار شهرآشوب
چنان بردند صبر از دل که ترکان خوان یغما را
ز عشق ناتمام ما جمال یار مستغنی است
به آب و رنگ و خال و خط چه حاجت روی زیبا را
من از آن حسن روزافزون که یوسف داشت دانستم
که عشق از پرده عصمت برون آرد زلیخا را
اگر دشنام فرمایی و گر نفرین دعا گویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را
نصیحت گوش کن جانا که از جان دوستتر دارند
جوانان سعادتمند پند پیر دانا را
حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را
غزل گفتی و در سفتی بیا و خوش بخوان حافظ
که بر نظم تو افشاند فلک عقد ثریا را
صلاح کار کجا و من خراب کجا
ببین تفاوت ره کز کجاست تا به کجا
دلم ز صومعه بگرفت و خرقه سالوس
کجاست دیر مغان و شراب ناب کجا
چه نسبت است به رندی صلاح و تقوا را
سماع وعظ کجا نغمه رباب کجا
ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد
چراغ مرده کجا شمع آفتاب کجا
چو کحل بینش ما خاک آستان شماست
کجا رویم بفرما از این جناب کجا
مبین به سیب زنخدان که چاه در راه است
کجا همیروی ای دل بدین شتاب کجا
بشد که یاد خوشش باد روزگار وصال
خود آن کرشمه کجا رفت و آن عتاب کجا
قرار و خواب ز حافظ طمع مدار ای دوست
قرار چیست صبوری کدام و خواب کجا
الا یا ایها الساقی ادر کاسا و ناولها
که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکلها
به بوی نافهای کاخر صبا زان طره بگشاید
ز تاب جعد مشکینش چه خون افتاد در دلها
مرا در منزل جانان چه امن عیش چون هر دم
جرس فریاد میدارد که بربندید محملها
به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بیخبر نبود ز راه و رسم منزلها
شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هایل
کجا دانند حال ما سبکباران ساحلها
همه کارم ز خود کامی به بدنامی کشید آخر
نهان کی ماند آن رازی کز او سازند محفلها
حضوری گر همیخواهی از او غایب مشو حافظ
متی ما تلق من تهوی دع الدنیا و اهملها
از دلم خون شد و چشمم گریست
آنکه درین روز چون من نیست کیست؟
باز دگر باره رسید اربعین
جوش زند خون حسین از زمین
غرق تلاطم شده بحر محیط
یک سره درد است بساط بَسیط
شد چهلم روز عزای حسین
جان جهان باد فدای حسین
اربعین حسینی تسلیت باد
آرام دل و قرار زينب
خوش مي روي از كنار زينب
اي همسفر اي عزيز مادر
تنها مرو از ديار زينب
در هجر رخ بهاري تو
گرديده خزان بهار زينب
اندوه دلم ز حد فزون شد
اي «ساقي غمگسار» زينب
ياد تو برادرم حسينم
آرامش قلب زار زينب
بشنو تو ز من حكايتي چند
از هر شب و هر نهار زينب
غم هاي نشسته بر دل من
وان رنجش بي شمار زينب
از كوفه و مردم جفاكار
وز ديده اشكبار زينب
زآتش زدن خيام گويم
يا از دل پر شرار زينب
از ابن زياد و طعنه هايش
آن دشمن نابكار زينب
از رأس تو در تنور خولي
اي سرور تاجدار زينب
از شام بلا سخن بگويم
وز سينه داغدار زينب
از چوب يزيد بر لبانت
اي مايه اقتدار زينب
از كنج خرابه با يتيمان
يا از رخ پر غبار زينب
از دختر كوچكت رقيه
آن بلبل شاخسار زينب
آن دم كه تو رفتي از بر من
بردي دل بيقرار زينب
ديدي كه چه آمد به سر من
از گردش روزگار زينب
كو قاسم و عون و جعفر تو
بنگر تو به شام تار زينب
گو اكبر و اصغرت كجايند
عباس چه شد نگار زينب
در ماتم داغ ياورانت
پر غصه دل فگار زينب
روزي كه سر از تنت جدا شد
ديدي كه چه شد به كار زينب
خورشيد رخت به نيزه اما
خورشيد كجا و يار زينب
جز روي نكويت چه بماند
در خاطر ماندگار زينب
در غربت خواهر غريبت
رفتي ز چه از ديار زينب
با آن همه رنج و سختي راه
وان محنت آشكار زينب
سرمايه صبر و استقامت
شد مايه افتخار زينب
تنها به كجا روي برادر
اي ياور و شهسوار زينب
يارب نظري به نينوا كن
پرپر شده گلعذار زينب
اي دل اگرت سر وصال است
داري هوس مزار زينب
باقلب «حزين» و ديده تر
بنماي نظر به يار زينب
قهرمان افسانه ای تنیس ویمبلدون (Arthur Ashe) آرتور اشی به خاطر خون آلوده ای که درجریان یک عمل جراحی در سال۱۹۸۳دریافت کرد به بیماری ایدز مبتلا شد و دربستر مرگ افتاد او از سراسردنیا نامه هایی از طرفدارانش دریافت کرد.
یکی از طرفدارانش نوشته بود : چراخدا تورا برای چنین بیماری دردناکی انتخاب کرد؟ آرتور در پاسخش نوشت :
دردنیا 50 میلیون کودک بازی تنیس را آغاز می کنند ...
5 میلیون یاد می گیرند که چگونه تنیس بازی کنند ...
500 هزارنفر تنیس را در سطح حرفه ای یاد می گیرند ...
50 هزارنفر پا به مسابقات می گذارند 5 هزارنفر سرشناس می شوند ...
50 نفر به مسابقات ویمبلدون راه پیدا می کنند ...
4 نفر به نیمه نهائی می رسند و دو نفر به فینال و آن هنگام که جام قهرمانی را روی دستانم گرفته بودم هرگز نگفتم خدایا چرا من؟ و امروز هم که از این بیماری رنج می کشم هرگز نمی توانم بگویم خدایا چرا من؟
زنجير ***عشق *** ----- یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست . وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: "من چقدر باید بپردازم؟" و او به زن چنین گفت: ...
من اعتقاد دارم که خدای بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجی که در راه خدا تحمل کرده است پاداش میدهد، و ارزش هر انسانی به اندازه درد و رنجی است که در این راه تحمل کرده است، و میبینیم که مردان خدا بیش از هرکس در زندگی خود گرفتار بلا و رنج و درد شدهاند، علی بزرگ را بنگرید که خدای درد است، که گویی بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسین را نظاره کنید که در دریایی از درد و شکنجه فرو رفت، که نظیر آن در عالم دیده نشده است، و زینب کبری را ببینید، که با درد و رنج انس گرفته است. . .
خدایا! ما را ببخش، گناهانی که ما را احاطه کرده و خود از آن آگاهی نداریم، گناهانی
را که میکنیم و با هزار قدرت عقل توجیه میکنیم و خود از بدی آن آگاهی نداریم....
روزى ابلیس بر حضرت عیسى مسیح ظاهر شد، و به او گفت : مگر تو نمى گوئى
هیچ چیزى به انسان نمى رسد مگر اینکه خداوند آن را برایش مقدر کرده باشد.
عیسى(ع) پاسخ داد: آرى ، چنین است .ابلیس گفت: پس بیا خودت را از بالاى
این قلهکوه به پائین پرت کن . اگر براى تو سلامتى مقدر شده باشد سالم
خواهى ماند، و اگر سلامتى مقدر نشده بود که ...
عیسى(ع) گفت: اى ملعون ، خداوند بندگانش را امتحان مى کند، نه بنده ، خدایش را.
چکیده:
یکی از مباحث بسیار مهم در شعر اخوان(م.امید) مسئله ی عشق است .روح حساس شعر اخوان موجب شده است ؛تا مفهوم عشق در کوبندگی شعرهایش پنهان بماندبه طوری که بسیاری از منتقدان قایل اند که اخوان اصلاًًًً شاعر عاشقی نیست.بنابراین نگارندگان این مقاله برآنندتا رویکرد اخوان ثالث را به عشق بر اساس مستندات به شعرش بنمایانند.مطابق تحقیقات به عمل آمده به اثبات می رسد که اخوان شاعری عاشق بوده که هم عشق رمانتیکی داشته وهم عشق رئالیستی ،در حقیقت اخوان عاشق مردم است.
مقدمه:
بعد از حساب رسی و انبار گردانی و نوشتن سیاهه سال ،به این نتیجه می رسند
که سال گذشته ضرر کرده اند یا سود سال جدیدی در جلو ماست .
سیاهه کارها ی خود را بردار بنویس جمع و تفریق کن آخر کن نتیجه بگیر
که ضرر بوده یا سود . میلاد عیسی مسیح بر همه مبارک باد . امسال سال سعی و تلاش است .
از دور دست ها بوی عطرش را می شنویم . اگر سال گذشته سود کردی امسال هم مواظب باش و
تلاش کن تا سود ببری اما اگر ضرر داشتی به اعمالت نگاه کن . به رفتارت . کجا ی کار
بنده شیطان بودی . کجای کار مانند ریا کاران بودی . کجای کار خدا را فراموش کردی
میلاد نور مبارک
آورده اند که در بنى اسرائيل ، مردى بود كه مى گفت :
من در همه عمر ، خدا را نافرمانى كرده ام و بس گناه و معصيت كه از من
سر زده است ؛ اما تاكنون زيانى و كيفرى نديده ام. اگر گناه ، جزا دارد و
گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفرى و عذابى نمى رسد! ؟
در همان روزها ، پيامبر قوم بنى اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، مى فرمايد كه ما تو را عذاب هاى بسيار كرده ايم و تو خود
نمى دانى ! آيا تو را از شيرينى عبادت خود ، محروم نكرده ايم ؟
آيا در مناجات را بر روى تو نبسته ايم ؟ آيا اميد به زندگى خوش در آخرت
را از تو نگرفته ايم ؟ عذابى بزرگتر و سهمگين تر از اين مى خواهى ؟
آورده اند که روزی عابدی نمازش را به درازا کشید و چون نگریست مردی را دید که
به نشانه خشنودی در وی می نگرد ، عابد او را گفت : آنچه از من دیدی ، تو را به شگفتی
نیاورد که ابلیس نیز روزگاری دراز، با دیگر فرشتگان به پرستش خدا مشغول بود و
سپس چنان شد که شد .
کشکول ، ص 335.
خداوندا...آنگاه که به فرشتگان نوید آفرینشم دادی هنوز هیچ بودم و هیچ و هنوز عدم را ترک نگفته بودم و هنوز گلی بودم بی جان و بی روح که دست توانای تو تکاملم بخشید.جسم خاکی از سرم زیاد بود که تو منت بر این مخلوق بی چاره و بی جان تمام کردی و جان بی جانم را به دمیدن روح و جان الهی ات آذین بستی و این شدم...این شدم که اکنون.
...و خداوند آن دم که در گذر از عدم به جان,خلایق را فرمان به سجده ام میدادی چه غروری از من میگذشت...و نمیدانم ...نمیدانم آفریدگار اگر زمان سجده ی همگان بر من غرور و کبر ابلیس در پیچش از فرمان تو پیش چشمم نبود و رانده شدنش نهیبم نمی زد چه بر سرآدمیتم می آمد؟...و حالا که از غرور و سرنوشت شیطان درس گرفته ام این شده ام و اگر نبود این درس و این تلنگر چه بر سرم می آورد غرور؟...و تنها دلگرمی ام در کوران این غرور, روح خداوندی توست که در کنار هزاران صفت نیک,انصاف در نهادم نهادی که بدانم که سجده ی آغاز خلقتم به حرمت توانایی تو بوده است و بس و نه وجود ناتوان من.
...خداوندا...نزدیکتر از نزدیک...روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم .سلام کردم.جواب نداد و بابی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم .سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت...
تازيانه خصم اگر بر دخت پيغمبر نميزد كعب ني هرگز كسي بر زينب اطهر نميزد
گر نميشد حق حيدر غصب، تا روز قيامت پشت پا كس بر حقوق آل پيغمبر نميزد
دشمن بي رحم اگر بر بيت وحي آتش نميزد عصر عاشوراء كسي بر خيمهها آذر نميزد
محسن شش ماهه گر مقتول پشت در نميشد حرمله تيري به حلقوم علي اصغر نميزد
فاطمه گر گشته راه امام خود نميشد زينب غم ديده هم بر چوب محمل سر نميزد
فرق مولا گر نميشد منشق از تيغ مخالف تيغ هرگز خصم بر فرق علي اكبر نميزد
. . .
خار اگر در ديده مولا علي از كين نميرفت تير كس بر ديده عباس نام آور نميزد
دختر غم ديده ويران نشين سيلي نميخورد خصم اگر در كوچه سيلي بر رخ مادر نميزد
خوشا «ذیالحجه» روز عید قربان / شروع داستان عشق و ایمان
خواهی که تو را کعبه کند استقبال / مایی و منی را به مناکن قربان
عید سعید قربان برشما بزرگواران خجسته باد.
بهترین تقدیر های خداوندی رابرایتان ارزومندم....
بغض های تلخ بین روز گلویم را فشار میدهد چشم هایم سرخ شده . دست هایم می لرزد سعی میکنم کسی گریه ام را نبیند فرزندانم نیز دیوانه خواندن مرا شب نزدیک است . انتظارش را میکشم زمانی برای ترکیدن بغضم شب گریه های بیصدا چه قدر شب ها که صدای هق هق م را کسی نشنید پنجره اتاقم را باز میکنم رایحه پیراهنش مشامم را نوازش میکنه امشب بینا خواهم شد و چاه نیز با من گریه میکند مدت مدیدی ست من و چاه و کلبه ترانه صبر جمیل می سراییم و امشب شب وداع من و کلبه احزان ا ست
ای سرو بلند قامت دوست--- وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد--- هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که مینگنجد--- در زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآید--- که فرق کند که ماه یا اوست؟
فریدون مشیری
گر چه شهر قم شده گنجينه علم و ادب / قطرهای باشد ز دريای کمال فاطمه . . .
ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر مبارک باد

ای چارده ساله قره العین بالغ نظر علوم کونین
آن روز که هفت ساله بودی چون گل به چمن حواله بودی
و اکنون که به چارده رسیدی چون سرو بر اوج سرکشیدی
غافل منشین نه وقت بازیست وقت هنر است و سرفرازیست
دانش طلب و بزرگی آموز تا به نگرند روزت از روز
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند
یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند
نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند
گذر گهیست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند
چه چشم پاسخ است از این دریچه های بسته ات؟
برو که هیچکس ندا به گوش کر نمی زند
نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم ام سزاست
وگرنه بر درخت تر، کسی تبر نمی زند
هوشنگ ابتهاج
گفت، حتی از من؟!
گفتم، خدایا دلم را ربودند!!!
گفت، پیش از من؟!
گفتم، خدایا چقدر دوری!!!
گفت، تو یا من؟!
گفتم، خدایا تنها ترینم!!!
گفت، پس من؟!
گفتم، خدایا کمک خواستم!!!
گفت، از غیر من؟!
گفتم، خدایا دوستت دارم!!!!
گفت، بیش از من؟!!
گفتم، خدایا انقدر نگو من!!!
گفت، من تو ام،تو من . . . . . . . .!!!!!
که همچنان که تورا می بوسند
طناب دار تورا می سازند
مردمی که صادقانه دروغ می گویند
و خالصانه به تو خیانت می کنند
در این شهر هرچه تنها تر باشی
پیروز تری
دیرگاهیست
بالهایمان را آویخته ایم به جالباسی
عادت کرده ایم به زمین
زمین جای گرم و نرمیست
چه خیال اگر چشمهایمان را خواب
چه خیال اگر دلهایمان را آب برده است!
دلت را با آب روان بشور! ....
دیدی وقتی همسایه کاسه آشی یا بشقاب غذایی برایت می آورد،
وقت پس دادن ظرف،
کلی وسواس به خرج می دهی و خوب تمیزش می کنی تا مبادا یک لکه کوچک رویش بماند؟
با آب روان می شوری اش.
دوبار...
سه بار...
بعد با دستمال سپید، خشک می کنی و گاهی حتی یک چیزی هم تویش می گذاری که خالی برش نگردانی...
خب این دل هم صاحب دارد...!!!
امانت داده اند...
با آب روان بشورش...
خالی بر نگردانش...
کلاس بگذار برای صاحب اصلی این دل....!!!
میان آدم ها گشتم
ترا نیافتم
از گشتن تو , میان پیاده رو ها خسته ام
آنچنان که از تاریکی چشم ها .
پاسخ سلامی نمی شنوم
هیچ کس مرا از طوفان ها رد نکرد
منتظر فصل درو نشد
در پای درخت توت , نان و پنیر نخورد.
به آبها رسیدم
ساحل , کشتی مرده یی بود
و نگاه من پاروی شکسته
کسی نشسته در قایق هی دور میشود
دور میشود.
رسیده ام به اول خط دوباره
رسیده ام به سر انجام مکرر
رهایم کن
زنجیر سزای من نیست
نام تو را یدک کشیدن کار من نیست...
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی اسم اعظم زنخست از همه کس مخزون بود
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزّل در چاه یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او صبر ایّوب چه یک قطره که با جیحون بود
پرتوی بود که تابید از این نور جمال آن تجلّی که دل موسی از او مفتون بود
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
سندی ار زهر ستم ریخت به کامش چه عجب تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت غمگسار وی و غم پروری وی، بی چون بود
گر به مطموره غریبانه به جانان جان داد دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
هیچ چیزی بعد از رفتنت به من کمک نمی کنه
نشوندنت به معنی عمیق و ناب واژها
پیچیدنت به حال استعارها به من کمک نمی کنه
هیچ چیزی بعد از رفتنت به من کمک نمی کنه
خط زدن نوشته هات سوزوندنت ترانه هات
بغض های تلخ بین روز شب گریه های بی صدا
به من کمک نمی کنه .
هیچ چیزی بعد از رفتنت به من کمک نمی کنه
نه هیچ چیزی بعد از رفتنت به من کمک نمی کنه
این که به خواب من می آی عاشق خنده هات می شوم
این که تو لحظه لحظه هام جون میگیر م فدات میشم
برگشتن به یار کوی
قصه بوی پیراهنت
این که چشم هام را پس بدهید
حتی دیگه اومدنت به من کمک نمی کنه
هیچ چیزی بعد از رفتنت به من کمک نمی کنه
نه هیچ چیزی بعد از رفتنت به من کمک نمی کنه
شیطان
ظهر شيطان را ديدم.
نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برميداشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده اي؟
بني آدم نصف روز خود را بي تو گذرانده اند...
شيطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پيش از موعد!
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشته اي
يا سنگ بندگي خدا به سينه مي زني؟
گفت: من ديگر آن شيطان تواناي سابق نيستم. ديدم انسانها،
آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهاني انجام ميدادم،
روزانه به صدها دسيسه آشکارا انجام ميدهند.
اينان را به شيطان چه نياز..
دلگیرم
از روزهای
دوست نداشتنی
ملودی های تکراری
دلخوشی های دروغین
به روز های سوخته شده نگاه میکنم
باز هم اشک
میهمان گونه های سردم میشود
دیگر مهم نیست
باران باشد یا نه
خیابان بی انتها باشد یا نه
تنها او......
تنها او که باشد
به دنیا میگویم
خدا حافظ.....
- هرگز برای خوشبختی امروز و فردا نکن
- نماز وقت خداست انرا به ديگران ندهيم
- هرگاه در اوج قدرت بودی به حباب فکر کن
- هر چه قفس تنگ تر باشد، آزادی شیرین تر خواهد بود
- دروغ مثل برف است که هر چه آنرا بغلتانند بزرگتر می شود
- هرگز از کسي که هميشه با من موافق بود چيزي ياد نگرفتم
- خطا کردن یک کار انسانی است امّا تکرار آن یک کار حیوانیست
- دستي را بپذير که باز شدن را بهتر از مشت شدن آموخته است
- تنها موقعی حرف بزن كه ارزش سخنت بیش از سكوت كردن باشد
- هیچ زمستانی ماندنی نیست...حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد
- مرد بزرگ، كسي است كه در سينۀخود ، قلبي كودكانه داشته باشد
- سقف آرزوهایت را تا جائی بالا ببر كه بتوانی چراغی به آن نصب كنی
- يادها رفتند و ما هم ميرويم از يادها. کي بماند برگ کاهي در ميان بادها
- دوست داشتن کسي که لايق دوست داشتن نيست اسراف محبت است
- هيچوقت نمیتوانيد با مشت گره کرده ، دست کسی را به گرمی بفشاريد
- نگاه ما به زندگي و کردار ما تعيين کننده ي حوادثي است که بر ما مي گذرد
- کاش در کتاب قطور زندگي سطري باشيم ماندني ... نه حاشيه اي از ياد رفتني
- هر که منظور خود از غیر خدا می طلبد ، او گدایی است که حاجت ز گدا می طلبد
- در برابرکسی که معنای پرواز را نمیفهمد هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر خواهی شد
زندگی زيباست زشتی های آن تقصير ماست
در مسيرش هرچه نازيباست آن تدبير ماست
زندگي آب رواني است روان ميگذرد..........
آنچه تقدير من و توست همان می گذرد
گفتم خیلی تنهایم گفت : تنهاتر از من ؟ گفتم درون قلبم خالیست گفت :
پرش کن از عشق من گفتم دست نیاز دارم گفت : بگیر دست من گفتم از تو
خیلی دورم گفت : من از تو نه گفتم آخر چگونه آرام گیرم گفت:با یاد من
گفتم با این همه مشکل چه کنم گفت: توکل بر من گفتم هیچ کس کنارم
نمانده گفت : بجز من گفتم خدایا چرا اینقدر میگویی من؟ گفت: چون من از تو
هستم و تو از من
شب آرزوهاست
باید دری برای مناجات وا شود
تا درد بی دوای گناهم دوا شود
باید کسی که نزد خدا دارد ابرو
وقت سحر به یاد دلم در دعا شود
التماس دعا
خدایا
چنان سرانجام کار تو خوشنود باشی و ما رستگار
عمری نماز به پا داشتم و ندانستم برای چیست و چه می گویم .
ولی امروز الله اکبر گفتم . تو نیز مرا بزرگ خواندی . نیت کردم ،
نظر کردی و من مشغول به توصیف صفات تو شدم .
گفتی از توصیف بی نیازم (سبحان الله عما یصفون) .
تو خود را در نماز توصیف می نمایی بنده ی من ،
حال توصیف بنما تا من احسنت بگویم . حمد را آغاز نمودم:
الحمدالله رب العالمین : سپاس خداوندی را که پروردگار جهانیان است .
- سپاس بنده ای را که دعوتم را لبیک گفت .
الرحمن الرحیم : بخشنده و مهربان است .
- احسنت بر بنده ای که می بخشد و مهر می ورزد.
مالک یوم الدین: صاحب روز جزاست.

بهتر آن ديديم كه اين مثل را در اينجا بياورم زيرا از زيباترين داستانهاى
عربى است كه درباره حيوان آمده است و اين داستان كه از قول امام
آمده است پيش از داستانهائى است كه ابن مقفع در كتاب مشهورش
كليله و دمنه بيان داشته است و اين داستان دعوتى است به اتحاد و
دورى از پراكندگى و فساد . عجب اينجاست كه چنين داستانى كه
انتساب آن به امام ثابت شده در نهج البلاغه و كتاب هاى پيشينى كه
نهج البلاغه از آن فراهم شده است نيامده است [ 1 ] سه گاو سفيد
و سياه و قرمز ، بهمراه شيرى در بيشهاى بودند و چون گاوها با هم
متحد بودند ، شير نمىتوانست به آنها دست يابد روزى شير به
گاوهاى سياه و سرخ گفت ، دليلى نمىبينيم كه گاو سفيد در بيشه
ما باشد زيرا رنگ او بر خلاف رنگهاى ماست و شما دو تا با من
همرنگيد ، اگر بگذاريد او را بخورم ، بيشه در انحصار خودمان ميماند ،
آنها به شير گفتند مانعى ندارد او را بخور ، و شير گاو سفيد را خورد ،
چند روزى كه گذشت شير به گاو سرخ گفت رنگ من بمانند رنگ تو
است بگذار تا گاو سياه را بخورم و بيشه براى ما دو تا باقى ماند گاو
قرمز گفت باكى نيست او را بخور ، پس از آنكه گاو قرمز تنها ماند شير
به او گفت اينك ناگزير ترا ميخورم ، گاو قرمز گفت بگذار سه بار فرياد
زنم ، شير به او گفت ، فرياد بزن ، گاو قرمز فرياد زد و گفت من آنروز خورده شدم
[ 1 ] گمان نمىرود امام بداستان نويسىهاى خيالى بپردازد ( مترجم )
كه گاو سفيد خورده شد .
تخت قضاوت احضار شد. فرشته از خداوند تقاضای بخشش کرد. خداوند با مهربانی نگاهی به
فرشته انداخت و فرمود: من تورا تنبیه نمیکنم، ولی تو باید کفاره گناهت را بپردازی. کاری را به
تو محول میکنم، به زمین برو و با ارزشترین چیز دنیا را برای من بیاور.
فرشته خوشحال از اینکه فرصتی برای بخشوده شدن دارد به سرعت به سمت زمین رفت.
سالها روی زمین به دنبال با ارزشترین چیز دنیا گشت. روزی به یک میدان جنگ رسید، سرباز
جوانی رایافت که به سختی زخمی شده بود. مرد جوان دردفاع از کشورش با شجاعت
جنگیده بود وحالا درحال مردن بود فرشته آخرین قطره از خون سرباز را برداشت وبا سرعت
به بهشت باز گشت.
خداوند فرمود: به راستی چیزی که تو آوردی باارزش است. سربازی که زندگیش را برای
کشورش میدهد، برای من خیلی عزیز است، ولی برگرد وبیشتر بگرد.
برای ادامه داستان به ادامه مطلب مراجعه نمایید
دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.
نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.
بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند.
مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید.
زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.
مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا باشد.
20 سال بعد از ازدواج زن از دنیا رفت، مرد عصایش را کنار گذاشت و چشمانش را گشود.
همه تعجب کردند.
مرد گفت: "من کاری جز عشق را به جا نیاوردم