بی تو...
خدایا کاش مرا دوباره می آفریدی و روی استخوان های کوچکم شکل ساده ی عشق را می کشیدی .کاش بوی پونه های کوهی را در خونم جاری می کردی و ترانه های فدیمی عاشقان را روی پوست تازه من می نوشتی.
خدایا اگر دوست تو نبوده ام دشمن هم نبوده ام .اگر به سوی تو نیامده ام به رودخانه های جوانی که به سوی تو می آیند درود فرستاده ام.اگر آوازی برایت نخوانده ام آواز قناری هایی را که به یاد تو می خوانند دوست داشته ام.
خدایا بی تو قدم زدن در زیر باران زیبا نیست . بی تو آسمان را باید مچاله کرد و دور انداخت، بی تو کسی عاشق نمی شود،بی تو بوسه ها طعمی نخواهند داشت. بی تو قطارها در شب گم می شوند و به ایستگاه صبح نمی رسند.
خدایا ، برای نزدیک شدن به تو به کلمه ها احتیاجی ندارم و منت جاده ها را نمی کشم. می دانم اگر دستهایم خالی از دانه های اشک و تسبیح هم باشد به حرفهایم گوش می دهی و مرا از نیایش و نمک محروم نمی کنی.
خدایا ، آنقدر ابرها را می شمارم تا به مرزهای مقدس گریه برسم، آنقدر گیسوان تو را می بویم تا به شبهای مهتابی قدم بگذارم، آنقدر تو را صدا می کنم تا دروازه های ملکوت به رویم باز شوند.
خدایا میان نامها ی تو می خوابم و در سکوت مهربان تو بیدار می شوم. هر شب در اتاقی که سقف ندارد خواب تو را می بینم و هر صبح روبروی تو می نشینم و شعر می گویم. شعرهایی که بوی پیاده رو و درخت می دهند.
صفحه ی فیس بوکم :