گاوهاى سه‏گانه

بهتر آن ديديم كه اين مثل را در اينجا بياورم زيرا از زيباترين داستانهاى

 عربى است كه درباره حيوان آمده است و اين داستان كه از قول امام

 آمده است پيش از داستانهائى است كه ابن مقفع در كتاب مشهورش

 كليله و دمنه بيان داشته است و اين داستان دعوتى است به اتحاد و

 دورى از پراكندگى و فساد . عجب اينجاست كه چنين داستانى كه

 انتساب آن به امام ثابت شده در نهج البلاغه و كتاب هاى پيشينى كه

 نهج البلاغه از آن فراهم شده است نيامده است [ 1 ] سه گاو سفيد

 و سياه و قرمز ، بهمراه شيرى در بيشه‏اى بودند و چون گاوها با هم

 متحد بودند ، شير نمى‏توانست به آنها دست يابد روزى شير به

 گاوهاى سياه و سرخ گفت ، دليلى نمى‏بينيم كه گاو سفيد در بيشه

ما باشد زيرا رنگ او بر خلاف رنگهاى ماست و شما دو تا با من

همرنگيد ، اگر بگذاريد او را بخورم ، بيشه در انحصار خودمان ميماند ،

آنها به شير گفتند مانعى ندارد او را بخور ، و شير گاو سفيد را خورد ،

چند روزى كه گذشت شير به گاو سرخ گفت رنگ من بمانند رنگ تو

است بگذار تا گاو سياه را بخورم و بيشه براى ما دو تا باقى ماند گاو

قرمز گفت باكى نيست او را بخور ، پس از آنكه گاو قرمز تنها ماند شير

به او گفت اينك ناگزير ترا ميخورم ، گاو قرمز گفت بگذار سه بار فرياد

زنم ، شير به او گفت ، فرياد بزن ، گاو قرمز فرياد زد و گفت من آنروز خورده شدم

[ 1 ] گمان نمى‏رود امام بداستان نويسى‏هاى خيالى بپردازد ( مترجم )

كه گاو سفيد خورده شد .