غزل شماره 9 حافظ -ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما
ما برفتیم، تو دانی و دل غمخور ما! بخت بد تا به کجا می برد آبشخور ما.
به دعا آمده ام، هم به دعا باز روم که وفا با تو قرین باد و خدا یاور ما!
مدعی قصه ی آزار من خسته کند رشک می آیدش از صحبت جانپرور ما.
گر همه خلق جهان برمن و تو حیف کنند بکشد از همه انصاف ستم داور ما!
به سرت! گر همه عالم به سرم جمع شوند نتوان برد هوای تو برون از سر ما.
تا ز وصف رخ زیبای تو ما دم زده ایم ورق گل خجل است از ورق دفتر ما.
از نثار مژه، چون زلف تو در دُر گیرم قدمی کز تو سلامی برساند بر ما.
هر که پرسید:" کجا رفت، خدا را، حافظ؟ "
گو:" به زاری سفری کرد و برفت از در ما."
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم تیر ۱۳۹۱ ساعت 20:19 توسط امین
|
صفحه ی فیس بوکم :