غرور
خداوندا...آنگاه که به فرشتگان نوید آفرینشم دادی هنوز هیچ بودم و هیچ و هنوز عدم را ترک نگفته بودم و هنوز گلی بودم بی جان و بی روح که دست توانای تو تکاملم بخشید.جسم خاکی از سرم زیاد بود که تو منت بر این مخلوق بی چاره و بی جان تمام کردی و جان بی جانم را به دمیدن روح و جان الهی ات آذین بستی و این شدم...این شدم که اکنون.
...و خداوند آن دم که در گذر از عدم به جان,خلایق را فرمان به سجده ام میدادی چه غروری از من میگذشت...و نمیدانم ...نمیدانم آفریدگار اگر زمان سجده ی همگان بر من غرور و کبر ابلیس در پیچش از فرمان تو پیش چشمم نبود و رانده شدنش نهیبم نمی زد چه بر سرآدمیتم می آمد؟...و حالا که از غرور و سرنوشت شیطان درس گرفته ام این شده ام و اگر نبود این درس و این تلنگر چه بر سرم می آورد غرور؟...و تنها دلگرمی ام در کوران این غرور, روح خداوندی توست که در کنار هزاران صفت نیک,انصاف در نهادم نهادی که بدانم که سجده ی آغاز خلقتم به حرمت توانایی تو بوده است و بس و نه وجود ناتوان من.
...خداوندا...نزدیکتر از نزدیک...
صفحه ی فیس بوکم :