بهلول و غلامی که از تلاطم دریا میترسید _ داستان کوتاه
آورده اند که یکی از بازرگانان بغداد با غلام خود در کشتی نشسته و به طرف بصره در حرکت بودند و در همان کشتی بهلول و جمعی دیگر بودند.غلام از طلاطم دریا وحشت داشت گریه و زاری میکرد.مسافران از گریه و زاری این غلام خسته شده بودند که در این هنگام بهلول از صاحب غلام خواست اجازه بدهد به طریقی غلام را ساکت کند.بازرگان هم اجازه داد.بهلول فورا دستور داد تا غلام را به دریا انداختند و چون نزدیک به هلاکت رسید او را بیرون آوردند.غلام از آن به بعد در گوشه ای از کشتی آرام نشست.
مسافران از بهلول سوال كردند:در این کار چه حکمتی بود که غلام ساکت و آرام شد؟ بهلول گفت:این غلام قدر امنیت کشتی را نمی دانست و وقتی به دریا افتاد فهمید کشتی جای امن و آرامی است.
بازنویسی شده توسط خودم از کتاب بهلول عاقل نوشته ی محمود متدین
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 14:36 توسط مریم
|
صفحه ی فیس بوکم :