اشک هایم
بغض های تلخ بین روز گلویم را فشار میدهد چشم هایم سرخ شده . دست هایم می لرزد سعی میکنم کسی گریه ام را نبیند فرزندانم نیز دیوانه خواندن مرا شب نزدیک است . انتظارش را میکشم زمانی برای ترکیدن بغضم شب گریه های بیصدا چه قدر شب ها که صدای هق هق م را کسی نشنید پنجره اتاقم را باز میکنم رایحه پیراهنش مشامم را نوازش میکنه امشب بینا خواهم شد و چاه نیز با من گریه میکند مدت مدیدی ست من و چاه و کلبه ترانه صبر جمیل می سراییم و امشب شب وداع من و کلبه احزان ا ست
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آبان ۱۳۹۰ ساعت 18:58 توسط امین
|
صفحه ی فیس بوکم :