گفتگوی ابن عباس با عایشه پس از جنگ جمل
گفتگوی ابن عباس با عایشه پس از جنگ جمل
سؤال: گفتگوی ابن عباس با عایشه پس از جنگ جمل چه بود؟
جواب: در کتب تاریخی آمده است: ابن عباس پس از جنگ جمل با عایشه گفتگویی داشته است.
که در اینجا به آن اشاره می کنیم:در کتاب تاریخ یعقوبى آمده است: على(علیه السلام) ابن عبّاس را که از صحابه معروف پیامبر(ص) است به سوى عایشه فرستاد تا وی را متقاعد کند که به مدینه باز گردد.
ابن عبّاس چون بر عایشه وارد شد، عایشه گفت: اى ابن عبّاس! بدون اجازه وارد خانه ام شدى و بدون فرمان من بر اثاثیه ام نشستى.
ابن عبّاس گفت: ای عایشه ما بودیم که سنّت را به تو آموختیم. این جا خانه تو نیست. خانه تو آن جاست که پیامبر خدا(ص) تو را در آن به جاى گذاشت و قرآن هم به تو دستور داد که در آن بنشینى[1].
همچنین مسعودی در مروج الذهب می نویسد: على(علیه السلام) عبد الله بن عبّاس را نزد عایشه فرستاد و دستور داد وى را به سوى مدینه حرکت دهند.
ابن عبّاس هم، بدون اجازه وارد خانه شد و متّکایى را برداشت و بر روى آن نشست.
عایشه به وى گفت: اى ابن عبّاس! در عمل کردن به سنّتى که بدان مأمور شده اى، به خطا رفتى. چرا که بدون اجازه بر ما وارد شدى و بدون اجازه بر بساط ما نشستى.
ابن عبّاس به او گفت: اگر تو در خانه اى که پیامبر خدا(ص) تو را به آن فرمان داده بود که بنشینی، مى نشستى، ما نیز بدون اجازه تو وارد نمى شدیم و بدون دستور تو بر بساط تو نمى نشستیم.
اکنون امیر مؤمنان(ع)، به بازگشتن سریع براى رفتنت به مدینه فرمان مى دهد.
عایشه گفت: از آنچه گفتى، سر باز مى زنم و مخالفت مى ورزم.
آنگاه ابن عبّاس، نزد على(علیه السلام) رفت و او را از امتناع عایشه با خبر ساخت. على(علیه السلام) بار دیگر او را نزد عایشه فرستاد و او با گفتگوهایی که با عایشه کرد گفت: به راستى که امیرمؤمنان، تصمیم قطعى به بازگرداندن تو گرفته است.
عایشه هم، نرمى نشان داد و بازگشت را پذیرفت[2].
در رجال الکَشّى ـ به نقل از اسماعیل بن فضل هاشمى ـ آمده است: برخى استادانم برایم روایت کرده اند که چون على بن ابى طالب(علیه السلام) لشکر جمل را شکست داد، امیرمؤمنان، عبد الله بن عبّاس را نزد عایشه فرستاد و او را به سرعت بخشیدن در حرکت و کوتاه کردن اقامت، دستور داد.
ابن عبّاس مى گوید: نزد وى آمدم و او در منزلگاه بنى خلف، که در کنار بصره بود یافتم. از او اجازه خواستم که وارد شوم. اجازه نداد.
پس بدون اجازه وارد شدم و با اتاقى خالى مواجه شدم که جاى نشستن برایم مهیّا نبود و عایشه ، پشت دو پرده بود. نظر افکندم و در گوشه اتاق ، اثاثیه اى دیدم که بر آن، گلیمى بود. گلیم را کشیدم و بر آن نشستم.
عایشه از پشت پرده گفت: اى ابن عبّاس! سنّت را به خطا رفته اى. در خانه ما بدون اجازه، وارد شدى و بر اثاثیه ما بدون اجازه نشستى.
ابن عبّاس به وى گفت: ما از تو به تعلیم سنّت، سزاوارتریم. ما به تو سنّت آموختیم. خانه تو آن جاست که پیامبر خدا(ص) تو را در آن به جاى نهاد و تو از آن بیرون آمدى، درحالى که بر خود ستم روا داشتى، و بر دینت سرپوش نهادى و بر پروردگارت طغیان کردى و پیامبر خدا را نافرمانى نمودى. پس هرگاه به خانه ات بازگشتى، بدون اجازه ات بدان وارد نمى شویم و جز به فرمانت بر اثاثیه ات نمى نشینیم. به درستى که امیرمؤمنان على بن ابى طالب(ع) مرا به سوى تو فرستاد که به تو بگویم به سوی مدینه حرکت کنی، و به اقامتِ اندک در بصره بسنده کنی.
عایشه گفت: رحمت خدا بر «امیرمؤمنان»، که همان عمر بن خطاب بود!
ابن عبّاس گفت: به خدا سوگند که این «امیرمؤمنان» است، گرچه چهره هایى بر او خشمگین باشند و دماغ هایى در برابرش به خاک مالیده شوند! بدان، به خدا سوگند، همانا او امیر مؤمنان و نزدیک ترین خویشاوندِ پیامبر خدا(ص) و داراى نزدیک ترین رابطه نَسبى با پیامبر(صلى الله علیه وآله) و سابقه دارتر، و داناتر و برجسته تر و داراى نقش و حضورى بیشتر از پدر تو و عمر است.
عایشه گفت: این فرمان را نمى پذیرم...
ابن عبّاس مى گوید: سپس برخاستم و نزد امیرمؤمنان(ع) آمدم و او را از سخنان عایشه و آنچه به او جواب داده بودم، باخبر ساختم. امام فرمود: «من از تو بهتر مى دانستم که تو را به کجا مى فرستم »[3]. [4]
منابع
[1] . تاریخ الیعقوبی: ج 2، ص 183؛ شرح الأخبار: ج 1، ص 390 ح 332؛ و بحار الأنوار: ج 32، ص 269 ح 210.
[2] . مروج الذهب: ج 2، ص 377؛ العقد الفرید: ج 3، ص 326؛ و الفتوح: ج 2، ص 486.
[3] . رجال الکشّی: ج 1، ص 277 الرقم 108.
[4] . محمد محمدی ری شهری: دانش نامه امیرالمومنین؛ ج5، ص 243.
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر ۱۳۹۱ ساعت 18:35 توسط امین
|
صفحه ی فیس بوکم :