سخنان عایشه در لحظات پایانی شکست در جنگ جمل
سخنان عایشه در لحظات پایانی شکست در جنگ جمل
سؤال: سخنان عایشه و محمد بن ابی بکر در لحظات پایانی جنگ جمل چه بود؟
جواب: در کتاب جمل ـ به نقل از محمّد بن حنفیه ـ آمده است: در جنگ جمل به پدرم نگاه می کردم که لشکر را از راست و چپ مى شکافت و به عقب مى راند... تا اینکه به شتر عایشه رسید.
پدرم فریاد زد: «بند کجاوه را قطع کنید!».محمّد بن ابى بکر، آن را به سرعت قطع کرد و بر کجاوه چیره شد.
عایشه با او به گفتگو پرداخت و گفت: تو کیستى؟
محمّد بن ابى بکر گفت: کسى که در میان خاندانت با او از همه دشمن ترى.
عایشه گفت: پسر خَثعَمیه هستی؟
محمّد گفت: مادرم پست تر از دیگر زنان پدرت نبود.
آنگاه عایشه گفت: به جانم سوگند، بلکه او بزرگوار بود. این سخن را بگذار. خدا را شکر که تو را سالم نگه داشت.
محمّد گفت: این، چیزى است که تو از آن ناخشنودى.
عایشه گفت: برادرم! اگر ناخشنود بودم، این سخن را نمى گفتم.
محمّد گفت: تو آن پیروزى اى را دوست مى داشتى که من کشته شده بودم.
عایشه گفت: چنین مى خواستم؛ ولى وقتى در این وضعیت افتادم، سلامتت را می خواهم. ای محمد! اکنون بس کن و گذشته را دنبال مکن. ظاهر را بگیر و سرزنش کننده و نکوهش کننده مباش که پدرت سرزنش کننده و نکوهش کننده نبود.
آنگاه على(علیه السلام) آمد و فرمود: «اى شُقَیراء! آیا پیامبر خدا(ص) تو را بدین کار سفارش کرد؟!».
عایشه که حریم ها شکسته بود نمی دانست چه بگوید.
مالک اشتر، نزد وى آمد و بدو گفت: سپاس خدا را که دوست خود را پیروز کرد و دشمن خود را خوار ساخت. و این آیه را خواند: « جَآءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَـطِـلُ إِنَّ الْبَـطِـلَ کَانَ زَهُوقًا» ؛[1] « حق آمد و باطل رفت. به راستى که باطل، رفتنى است».
امیرمؤمنان(ع)، به محمّد بن ابى بکر فرمود: « از او بپرس که آیا نیزه و تیرى به وى اصابت کرده است؟».
محمّد از او پرسید و عایشه گفت: سالم ماندم. ولی خداوند، میان من و شما داورى کند!
محمّد بن ابی بکر گفت: به خدا سوگند که خداوند، در روز قیامت به زیان تو داورى مى کند. ای عایشه! مگر میان تو و امیرمؤمنان علی(ع) چه رُخ داده بود که علیه او قیام کردى و مردم را بر پیکار با او شوراندى و کتاب خدا را پشتِ سرافکندى؟
عایشه با حالت ندامت گفت: اى محمّد! ما را به خودمان واگذار. به رئیست بگو از من پاسدارى کند.
محمّد مى گوید امام على(علیه السلام) فرمود: « او زن است و کم خِرَد. کار او را بر عهده گیر و او را به خانه بنى خلف ببر تا درباره اش بیندیشیم». من هم در آخر شب، عایشه را به خانه عبد الله بن خلف خزاعى در بصره بردم و پیش صفیه دختر حارث جاى دادم[2].
محمد بن ابی بکر می گوید: آنگاه که او را بدان جا می بردم؛ در مسیر راه زبانش از ناسزاگویى بر من و على(علیه السلام) و اظهار ترحّم براى جملیان، باز نمى ایستاد[3]. [4]
منابع
[1] . الإسراء : 81 .
[2] . تاریخالطبری: ترجمه، ج6، ص 2465.
[3] . الجمل: ص 368؛ الأمالی للمفید: ص 24، ح 8؛ المناقب لابن شهر آشوب: ج 3، ص 161؛ تاریخ الطبری: ج 4، ص 519 و 533؛ الأخبار الطوال: ص 151؛ و نهایة الأرب: ج 2، ص 78.
[4] . محمد محمدی ری شهری: دانش نامه امیر المومنین؛ ج 5، ص 219.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور ۱۳۹۱ ساعت 21:11 توسط امین
|
صفحه ی فیس بوکم :