نبرد امام علی(ع) در جنگ جمل

سؤال: نبرد امام علی(ع) در جنگ جمل چگونه بود؟

جواب: در کتاب الفتوح آمده است: محمّد بن حنفیه، لحظاتى پرچم به دست جنگید و سپس برگشت. آنگاه على(علیه السلام)دست بُرد و شمشیرش را برکشید و بر دشمن، یورش بُرد. از چپ و راست بر آنان تاخت. سپس برگشت، درحالى که شمشیرش کج شده بود، شروع کرد آن را با زانو راست کردن. یارانش به وى گفتند: اى امیر مؤمنان(ع) بگذار ما این کار را انجام دهیم، به کسى پاسخ نگفت و خود آن را راست کرد. سپس براى بارِ دوم یورش بُرد و در دل دشمن، نفوذ کرد. با شجاعت و جرئت بر آنان ضربه مى زد تا آن که شمشیرش کج شد. آن گاه نزد یارانش بازگشت و ایستاد و در حالى که با زانو شمشیرش را راست مى کرد، فرمود: « به خدا سوگند، از این کار، جز خداوند و آخرت را در نظر ندارم». آنگاه رو به فرزندش محمّد بن حنفیه نمود و فرمود: « فرزندم! این چنین بجنگ»[1].

همچنین در شرح نهج البلاغة ـ به نقل از ابو مخنف ـ آمده است: على(علیه السلام) با یگانِ سبز (نیروى ویژه) خود ـ که متشکّل از مهاجران و انصار بودند ـ به سوى لشکر جمل، یورش بُرد و در اطراف او فرزندانش حسن، حسین(علیهما السلام) و محمّد بودند. پرچم را به محمّد سپرد و فرمود: « با آن به پیش تاز تا آن را در چشم شتر بنشانى و تا چنین نکرده اى از پا منشین».
محمّد به پیش تاخت. چوبه هاى تیر بر او باریدند. محمّد به یارانش گفت: کمى صبر کنید تا تیرهایشان تمام شود. على(علیه السلام) به سوى محمّد شتافت و او را برمى انگیخت و به پیکار، دستور مى داد. وقتى کُندى او را دید، خود از پشت سرِ وى آمد و دست چپ خود را بر شانه راست او نهاد و فرمود: «به پیش تاز!». محمّد بعد از ماجرای جمل هرگاه این خاطره را به یاد مى آورْد، مى گریست و مى گفت: گویا بوى نفَسش را- هنوز- در پشت سرم استشمام مى کنم. به خدا، هرگز آن را از یاد نخواهم برد!
سپس على(علیه السلام) را بر فرزندش رحم آمد و پرچم را با دست چپ از او گرفت و ذو الفقار آخته، در دست راستش بود. آنگاه ، یورش آورد و در دل لشکر جمل فرو رفت. سپس با شمشیر کج شده برگشت و آن را با زانو راست نمود. یاران و فرزندانش و اشتر و عمّار، نزدیکش آمده به وى گفتند: اى امیرمؤمنان! بگذار ما این کار را به جاى تو انجام دهیم. نه به آنان پاسخ گفت و نه نگاهشان کرد. و پیوسته نفس نفس مى زد و همچون شیر، مى غرّید تا آنان که در اطرافش بودند، پراکنده شدند.
آنگاه، پرچم را به فرزندش محمّد سپرد و براى بار دوم به تنهایى یورش بُرد و به وسط لشکر جمل، وارد شد و شجاعانه و جسورانه، با شمشیر بر آنان ضربت مى زد و مردان جنگى از برابرش مى گریختند و به چپ و راست مى رفتند تا زمین از خون کُشتگانْ رنگین شد.
بار دیگر بازگشت، درحالى که شمشیرش کج شده بود. آن را با زانو راست کرد. یارانش گِردش جمع شده بودند و او را نسبت به جانش و براى حفظ اسلام ، سوگند مى دادند و مى گفتند: اگر تو آسیب ببینى، دین از میان خواهد رفت. دست نگه دار که ما خود از پس این کار برمى آییم.
فرمود: «به خدا سوگند، با کارهایى که مى کنم، جز خدا و آخرت را نمى خواهم»[2]. 
آنگاه عبد الله بن خَلَف خُزاعى ـ که سرکرده بصریان و ثروتمندترینِ خاندان خود بود ـ بیرون آمد و هماورد طلبید و درخواست کرد که جز على(علیه السلام) کسى براى مبارزه با او بیرون نیاید و چنین رجز مى خوانْد:
ابوتراب! تو یک انگشت به من نزدیک شو
که من یک وجب به تو نزدیک مى شوم .
چرا که در دلم کینه تو را دارم.
على(علیه السلام) به سوى او حرکت کرد و بدون آن که به وى مهلت دهد، ضربتى بر او زد و فرقش را شکافت و او را به هلاکت رساند[3].
و نیز در کتاب مصنَّف، ابن ابى شیبه ـ به نقل از اَعمَش ـ آمده است: مى دیدم که على(علیه السلام) یورش مى بُرد و با شمشیر، ضربت مى زد تا شمشیرش کج مى شد. آن گاه بر مى گشت و مى فرمود: «مرا سرزنش نکنید. این شمشیر را سرزنش کنید»[4].
همچنین در کتاب فتوح آمده است: على(علیه السلام) از لشکر دشمن دور شد و به سوى یارانش مى رفت که فریاد کننده اى از پشت سر او فریاد زد. وى برگشت و عبد الله بن خلف خزاعى ـ که میزبان عایشه در بصره بود ـ را دید. على(علیه السلام) او را شناخت و او را ندا داد که: «اى پسر خلف! چه مى خواهى؟».
گفت: آیا مى خواهى بجنگى؟
على(علیه السلام) فرمود: «از آن بدم نمى آید؛ ولى واى بر تو، اى پسر خلف! در مرگ، چه آسودگى مى جویى، با آن که مرا مى شناسى؟».
عبد الله بن خلف گفت: خودستایى را وا گذار ـ اى پسر ابوطالب ـ و نزد من بیا تا ببینى کدام یک از ما هماوردش را خواهد کُشت .
آن گاه شعرى سرود و على(علیه السلام) با شعر، او را پاسخ داد و براى پیکار، رو در رو شدند.
عبد الله بن خلف، ضربه اى ناگهانى فرود آورد که على(علیه السلام) آن را با سپرش دفع کرد. آن گاه على(علیه السلام) ضربتى بر او فرود آورد که دست راستش را قطع کرد و سپس ضربتى دیگر فرود آورد که کاسه سرش را پراند[5].
در تاریخ طبری آمده است: عبد الله بن اَبزى، زمام شتر عایشه را گرفت؛ چرا که در روز جنگ جَمَل، هرکس تصمیم به نبرد جدّى داشت و مى خواست تا مرز مرگ بجنگد، به سوى شتر عایشه مى شتافت و افسار شترش را مى گرفت بعد می جنگید. ابن ابزى بر سپاه على(علیه السلام) یورش بُرد و چنین رجز می خواند: «بر آنان ضربت مى زنم و ابو الحسن را نمى بینم * بدانید که این، غمى است از جمله غم ها».على(علیه السلام) با نیزه بر او حمله بُرد و بر او نیزه اى زد و او را کُشت و فرمود: «ابو الحسن را دیدى؟ او را چگونه دیدى؟!». و نیزه را در بدن او رها کرد[6]. [7]

منابع
[1] . الفتوح: ج 2، ص 474 ؛ و المناقب للخوارزمی: ص 187.
[2] . شرح نهج البلاغة: ج 1، ص 257؛ و الفتوح: ج 2، ص 473.
[3] . شرح نهج البلاغة: ج 1، ص 261.
[4]. المصنّف لابن أبی شیبة: ج 8، ص 706، ح 2؛ و العقد الفرید: ج 3، ص 324.
[5] . الفتوح: ج 2 ص 478؛ المناقب للخوارزمی: ص 188؛ کشف الیقین: ص 189 ح 191؛ کشف الغمّة: ج 1 ص 242؛ و شرح نهج البلاغة: ج 1 ص 261.
[6] . تاریخ الطبری: ج 4 ص 519؛ شرح نهج البلاغة: ج 1 ص 256؛ و أنساب الأشراف: ج 3 ص 148.
[7]. محمد محمدی ری شهری: دانش نامه امیرالمومنین؛ ج5، ص 205.