شهیدناصررسولی /شهدای شهرستان گناوه
![]() |
|
تاريخ تولد :-/9/1325 |
نام پدر :حسن |
|
تاریخ شهادت : 7/10/1364 |
محل تولد :بوشهر /گناوه /مال خليفه اي |
|
طول مدت حیات :39 |
محل شهادت :هورالعظيم |
| مزار شهید :گلستان شهداي گناوه | |
ناصر در آذرماه سال 1325 در روستاي «مالخليفهاي» از توابع شهرستان گناوه چشم به جهان گشود. در 7 سالگي پدرش را از دست داد و در سايه تلاش بيوقفه مادر براي تأمين معاش خانواده بزرگ شد. آموختن علم را تا کلاس نهم در گناوه ادامه داد سپس به دانشسراي مقدماتي بوشهر رفت و پس از طي دورهي سربازي شغل آموزگاري را انتخاب کرد. اوايل انقلاب نيز مدرک کارداني خود را در شيراز با نمرات عالي گرفت. سال 1352 عدهاي از روحانيون به گناوه تبعيد شدند و ناصر در ارتباط با آنان با انقلاب و آرمانهاي امام (ره) آشنا گشت. پخش اعلاميه و حضور در تظاهرات از جمله اقدامات او بود. وي يکبار نيز دستگير و زنداني گشت و مورد شکنجه قرار گرفت.
ناصر در سال 1351 ازدواج کرد و صاحب 3 فرزند شد. زمانيکه جنگ تحميلي آغاز شد، دل از همه تعلقات بريد و قدم به عرصه ايثار نهاد.
رسولي در طول سالهاي خدمت در آموزش و پرورش معاونت مدرسه راهنمايي دانش و مسئوليت دايرهي آموزش ادارهي آموزش و پرورش را پذيرفت.
سرانجام اين رادمرد جبهههاي جنگ در تاريخ 7/10/1364 در هورالعظيم به آرزوي ديرينهاش دست يافت و در سن 39 سالگي شهيد راه حق شد.
مزار پاکش در گلستان شهداي گناوه قرار دارد.
شکنجه
وقتي ساواک ما را گرفت نخستين فردي که براي بازجويي نزد سرهنگ اتحاديه برده شد، ناصر بود. با اشاره سرهنگ، ستوان رضايي پشت سر برادر رسولي ايستاد؛ موهايش را از پشت سر گرفت و او را در گل و لاي حياط ضرب و شتم نمود. پس از اينکه او خسته شد، افراد همراهش يکي پس از ديگري وي را با فانسقه لگد و مشت زدند چنان که از سر و صورتش خون جاري شد. دوباره او را کشان کشان در جايي که سرهنگ قرار داشت بردند. اين بار سرهنگ سفاک و بيوجدان با عصبانيت شروع به فحاشي کرد و گفت: مگر دوباره ميخواهيد انگليسيها بر شما مسلط شوند که دست به تظاهرات ميزنيد. با اين حال رسولي با سر و صورت خونآلود و در کمال شجاعت رو به آن خودفروخته کرد و گفت: نه ما نميخواهيم انگليسيها را وارد کشورمان کنيم، بلکه ميخواهيم آمريکا را از کشورمان بيرون کنيم و ميخواهيم خودمان کشورمان را اداره کنيم. هنوز حرفهايش تمام نشده بود که دوباره ستوان او را مورد ضرب و شتم قرار داد. ناصر بيهوش شد. دقايقي بعد او را به هوش آوردند و گفتند، اگر جلوي دوستانت اظهار ندامت کني تو را مرخص ميکنيم. او ديگر هيچ تواني نداشت، رو به ميله پرچم کرد و گفت: در کنار ميله ميايستم تير بارانم کنيد ولي حاضر نيستم که کلامي غير از آنچه که در عقيده و فکرم هست بگويم. دوباره او را به بازداشتگاه بردند. نيمهشب دوباره صداي آه و ناله شنيدم ستوان و اکيپش برگشته بودند و او را ميزدند. رسولي را به گونهاي که دهانش بر زمين قرار داشت خواباندند و با فانسقه و مشت و لگد زدند. در بعضي مواقع آتش سيگار را پشت گردنش ميگذاشتند، خواستم مانع آنها شوم ولي آنها شروع به کتککاري و فحاشي با من کردند در حالي که رسولي را در آن سرماي سوزان بيرون نگه داشتند خود براي استراحت به اتاقشان رفتند. صبح نيز چاقوي ضامنداري را به سمتش رها کردند. نوک چاقو با فشار، ابروي حاجي را شکافت و از آن خون بر سر و صورتش جاري شد. آنها با مشاهده اين صحنه ميخنديدند. بالاخره ناصر از زندان آزاد شد و انقلاب پيروز گشت.
من خبر دستگيري سرهنگ اتحاديه و ستوان رضايي را به او دادم اما او با مهرباني پرسيد: نميداني زن و بچه دارد يا نه؟ اگر خانواده دارد من آنها را به خاطر زن و فرزندانشان ميبخشم و شکايتي از دست آنها ندارم. در ثاني من به آن هدفي که همهي ما ميخواستيم يعني پيروزي انقلاب اسلامي رسيدهام و تمام آن شکنجهها و اذيتها را فراموش کردهام.
آخرين ديدار
آماده رفتن شد. گفت: مادر! اگر شهيد شدم، شما چه ميکنيد؟ گفتم: نگو مادر من زنده باشم و تو شهيدشوي؟ گفت: مادر من آرزوي شهادت دارم. وقتي بند کفشهايش را بست، نگاهي آرام کرد؛ تبسمي زد و ادامه داد: مادرم دلير است. سختيهاي بسياري کشيده است و ايماني قوي دارد مرحبا بر مادرم
.اشک از چشمهايم سرازير شد. با شوخي دست مرا گرفت و گفت: اگر ميخواهي گريه کني منم زار زار گريه ميکنم تا تمام همسايهها جمع شوند.
اشکهايم را پاک کردم؛ صورتم را بوسيد و از زير قرآن رد شد. مدام ذکر ميگفتم تا سالم برگردد اما گويي تقدير بر آن بود، که او از ميان ما عاشقانه پر بکشد.

صفحه ی فیس بوکم :