شهادت امام علی نقی تسلیت باد
یک جرعه آفتاب
اشاره
گفتار مجرى
چراغ راه
زلال قلم
آوردهاند که...
یک جرعه آفتاب
1.لا تَطْلُبُ الصَّفا مِمَّن کَدِرَت عَلَیْهِ وَ لَا الْوَفاءَ لِمَن غَدَرَت بِهِ.[1]
از کسی که رابطهات را با او گسستهای صمیمیت مخواه و از کسی که به او وفا نکردهاى، وفا مطلب.
2. الغِنی قلَّةُ تَمَنِّیکَ وَ الرِّضا بِما یَکْفِیکَ.[2]
توانگرى، کمی آرزو و رضایت به چیزی است که تو را بسنده است.
3. اُذْکُرْ حَسَراتِ التَّفرِیط بِأخْذِ تقدیم الحَزِم.[3]
افسوسهای ناشی از سهلانگاری را به یادآوری و محکمکاری و دوراندیشی در پیش گیر.
4. یأتی عُلَماءُ شیعتِنا القَّوامونَ بِضُعَفاءِمُحیینا و اهل ولایَتنا یوم القیامة و الانوار تسطَعُ من یتجانِهم.[4]
علمای شیعه ما که به دوستداران و پیروان ناتوان ما رسیدگی کنند، روز قیامت در حالی وارد شوند که از تاجهای آنها نورافشانی میشود.
5. المراءُ یفسِدُ الصداقة و یحلِّلُ العقدَة و اقَلَّ ما فیه أن تکونُ فیه المغالبَة و المغالِبَةُ أسُّ اسباب القطیعة.[5]
مشاجره کردن، دوستی دیرینه را بر هم میزند و پیوندهای محکم [دوستى] را از هم میگسلد. کمترین چیزی که در مشاجره است، چیرهجویی است و چیرهجویى، شالوده قطع روابط است.
اشاره
شرایط سیاسی اجتماعی عصر امام هادی(ع)
فاطمه بهبهانى
الف) ضعیف شدن دستگاه خلافت
در جامعه محدود صدر اسلام، ایمان و اعتقاد به خدا و نشر تعالیم انسانساز اسلام، در پرتو نظام حکومتی عدالتگستر، از جمله ارزشهایی بود که مسلمانان را بر محور خود گرد میآورد. بهتدریج با روی کار آمدن عناصر خودخواه و قدرتطلب در مصدر و در پی آن عواملی چون انحراف حکومتها از مسیر اسلامی خود، اعمال سیاستهای چپاول و قلدری نسبت به تودههای مردم و گسترش فساد و عیاشی در دستگاه حاکم، اعتماد مردم از چنین حکومتهایی سلب و رابطه فکری و اعتقادی آنان با حکمران قطع شد.
همگان دریافتند که حکومت، نهتنها پیوندی با آنان ندارد، بلکه در ضدیت کامل با آنان و منافعشان قرار دارد. ازاینرو، میکوشیدند از آن کناره بگیرند. از سوی دیگر، حکومتها که مردم را پشت سر خود نمیدیدند، برای حفظ قدرت و موقعیت خود،ناچار به نیروی نظامی وابسته روی میآوردند. عناصر اصلی این نیروی نظامی را در دوران بنیامیه، اعراب تشکیل میدادند. با روی کار آمدن بنیعباس، پارسینژادان نیز در این سپاه نفوذ یافتند. وقتی معتصم به خلافت رسید، ترکان را جایگزین عرب و فارس کرد. ترکان، افرادی درشتاندام و تنومند بودند که از جنگ و کشتار و غارت باکی نداشتند. آنان پیشتر تحت سلطه ظالمانه رومیها به سر میبردند و پس از آن نیز اسیری به شمار میآمدند که از هرگونه روابط اجتماعی و اصول سیاسی بیبهره بودند. مبانی و اعتقادات اسلامی نیز هنوز در اعماق وجودشان نفوذ نکرده و در آن شرایط تنها دغدغه آنان پول، قدرت و زندگی بود.
آنان در ابتدای حکومت معتصم گروه کوچکی بودند که تعدادشان از چهارهزار نفر تجاوز نمیکرد. اندکاندک به ارتش بزرگ و قدرتمندی تبدیل شدند. زمانی که دریافتند حتی خلیفه بدون حمایت آنها قادر به انجام هیچ کاری نیست، اراده و خواست خود را بر حکومت عباسی تحمیل کردند و سرنوشت کشور اسلامی را به دست گرفتند. براساس میل و اراده خود فردی را از حکومت برکنار و فرد دیگری را جایگزین او میکردند. به همین دلیل در دوران 33 ساله امامت امام هادی(ع)، شش نفر از همین خلیفهها بر مسند خلافت نشانده و پس از چند صباحی عزل میشدند. برکناری معتزو مؤید، فرزندان متوکل، از مقام ولایتعهدی و روی کار آوردن مستعین، شورش علیه مستعین در زمانی که از ناحیه او احساس خطر کردند و بیعت با معتز، نمونههایی از این سلطه است. ناتوانی حاکمان عباسی در این دوره، سبب شد، بازیچه دست ترکان شوند. معروفترین چهرههای قدرتمند و بانفوذ ترک عبارت بودند از: بغای بزرگ و پسرانش موسی و محمد، بغای شرابی کوچک، وصیف، اشناس و ایتاخ.
ب) گسترش فساد و عیاشی در دستگاه خلافت
خوشگذرانى، هوسرانی و شبنشینیهای همراه با میگساری و آوازهخوانى، از ویژگیهای زمامداران دوره دوم عباسی است. در این دوره، به دلیل فراغت خلفا از کارهای اداری و سیاسی کشور، دستگاه خلافت غرق در فساد و عیاشی بود. خلیفههای به ظاهر اسلامى، به جای رسیدگی به کار مردم و اداره امور کشور، وقت خود را به خوشگذرانى و بزمهای آنچنانی میگذراندند.
معتصم برای رونق دادن به مجلس بزم خود و جذب آوازهخوانان و رقاصان بیشتر، بیتالمال مسلمانان را سخاوتمندانه به جیب این اراذل و اوباش سرازیر میکرد. او به وزیرش فضل بن مرواندستور داد آوازهخوانان و دلقکان را از مواهب ملوکانه بهرهمند سازند، ولی چون فهمید فضل حاضر به انجام دادن خواسته او نیست، بر او خشم گرفت و با سعایتِ دلقک دربار ابراهیم که از پرداختن مزد دلقکیاش بهوسیله فضل به معتصم شکایت برده بود، او را از مقام خود برکنار کرد.
دیگر خلفای معاصر امام هادی(ع) نیز از این نظر دستکمی از معتصم نداشتند و دربار آنان مرکز فساد، فحشا و مجمع آوازهخوانان و رقاصان بود. معتصم چنان گستاخ شده بود که حتی امام هادی(ع) را به مجلس بزم خود فراخواند و از آن حضرت خواست تا شراب بنوشد. هزینههای هنگفت اسرافکاریها و عیاشیهای دستگاه خلافت،بهقدری زیاد بود که غنیمتهای به دست آمده از فتوحات و مالیاتهای کمرشکن و غارتها و چپاولهای مردمى، جوابگوی آن نبود. حاکمان عباسی گاهی برای تأمین هزینههای جاری خود به اموال و داراییهای عمال خویش که به ستم از مردم گرفته شده بود،طمع میورزیدند و آنها را مصادره میکردند.
ج) گسترش نهضتهای علویان
در این دوره از تاریخ، علویان، جنبشهای گوناگونی شکل دادند. علویان با توجه به پیوند فکری و اعتقادی خود با پیشوایان معصوم(ع) و بینش درست و کاملی که از اوضاع و احوال جامعه اسلامی داشتند، هرگاه شرایط را آماده میدیدند، پرچم مخالفت علیه نظام حاکم را برمیافراشتند و با آن به ستیز برمیخاستند. شعار این نهضتها که سبب گردآمدن مردمان میشد، «الرضا من آل محمد»بود. رهبران نهضت اگرچه نام فرد خاصی را مطرح نمیکردند، با این شعار ذهن مردم را بهسوی شایستهترین چهره خاندان رسالت یعنی امام معصوم سوق میدادند. آنان میدانستند زمامداران ستمگر، امامان را دشمن درجه یک خود میدانند. پس نمیتوانستند در دعوت خود آشکارا نام آن بزرگواران را بر زبان بیاورند. اکنون برخی نهضتهای علویان در این دوره را نام میبریم: «نهضت محمد بن قاسم، یحیی بن عمر بن حسین، حسن بن زید بن محمد، حسین بن محمد بن خمره، اسماعیل بن یوسف بن ابراهیم».
د) فشارهای اقتصادی بر شیعیان
متوکل از نظر اقتصادی بهقدری بر شیعیان فشار میآورد که آنان زیر چنگالهای قدرتش له شدند، بهگونهای که گروهی از بانوان شیعه، حتی یک دست لباس نداشتند که با آن نماز بخوانند و تنها یک پیراهن کهنه برای ایشان باقی مانده بود که به هنگام نماز به نوبت از آن استفاده میکردند. تنها وسیله امرار معاش آنان هم یک چرخ ریسندگی بود. او همچنین، مردم را از نیکی و احسان مالی به آل ابیطالب(ع) بازداشت و مردم هم به سبب بیم از جان خویش، دست از حمایت علویان برداشتند و اینگونه، زندگی بر خاندان امیرمؤمنان علی(ع) طاقتفرسا گشت.
او دارایی علویان را که از فدک بهدست میآمد، مصادره کرد. نقل شده است درآمد فدک در آن زمان بالغ بر 24000 دینار بوده است که آن را غصب کرد و به یکی از درباریان خود به نام عبدالله بن عمر بن زیاد داد. در این شرایط امام هادی(ع) پنهانی و در قالب رمز و یا تکلم به زبانهای دیگر مثل فارسى، هندی و ترکی فعالیتهای خود را انجام میداد؛ زیرا خود حضرت نیز به ظاهر در سامرا آزاد بود، ولی درباریان به شدت رفتوآمدهای ایشان را زیر نظر داشتند. بنابراین، ایشان تنها از راه نوشتن نامه با شیعیان در ارتباط بود.
رویارویی با فقیهان دربارى
فاطمه بهبهانى
مجالس بحث و مناظره میان امامان و دانشمندان و سردمداران مکتبهای گوناگون،میدان مناسبی برای نشر فرهنگ اسلام و زدودن شبههها از ذهن مردم بود. امام دهم نیز همچون پدران بزرگوارش از این مجالس بیشترین بهره را میبرد. ایشان با شکست دادن چهرههای علمی مزدوری همچون یحیی بن اکثم، بسیاری از حقایق را برای مردم روشن کرد. این جلسهها آنچنان روشنگر و برای دستگاه خطرناک و کوبنده بود که یحیی بن اکثم در پایان یکی از آنها، خطاب به متوکل گفت:پس از این جلسه و این پرسشها، سزاوار نیست از او درباره مسئله دیگری پرسیده شود؛ زیرا هیچ مسئلهای به پایه دشواری این مسائل نخواهد رسید (با این حال او همه آنها را با دلیل و برهان پاسخ گفت) و البته آشکار شدن مراتب علم و دانش او سبب تقویت شیعیان خواهد شد. به جز مجالس بحث و مناظره، متوکل ناچار میشد در برخی مشکلات علمی و فقهی که برای حکومتش پیش میآمد، به آن حضرت رجوع کند و پاسخ صحیح آنها را بگیرد.
پاسخ به شبههها
فاطمه بهبهانى
امامان بزرگوار ما در زمینه رسیدگی به مسائل اجتماعی و کمبودها و مشکلات مردم همواره پیشگام بودند، بهگونهای که کسی از در خانه آنان ناامید بازنمیگشت. از مهمترین و عمیقترین آثار فرهنگی پیشوای دهم(ع) رسالهای است که در پاسخ مردم اهواز در موضوع جبر و تفویض نوشته شده است. در این رساله از ثقلین (قرآن و عترت) و لزوم تمسک به آن سخن گفته شده است. همچنین درباره موضوع بحث یعنی جبر و تفویض با بیانی روشن مطلبی آورده و اعتقاد به هر یک از جبر و تفویض را ابطال و «الأمر بین الأمرین» را اثبات کرده است. سخنان آن حضرت درحقیقت توحید،امتناع رؤیت خدا، استحاله تجسیم، استحاله وصف پروردگار به صفتی که محیط بر کنه ذات حق تعالی باشد و...، از دیگر آثار فرهنگی ارزنده آن امام معصوم است که به منظور روشن کردن حق و زدودن شبهه از افکار مسلمانان القا شده است.
مبارزه با غلات
در دوران امام هادی(ع) بعضی از افراد و گروههای فرصتطلب با ادعاهای دروغ و نشر مطالب بیاساس بر آن بودند تا در میان مسلمانان اختلاف ایجاد کنند. این گروهها به چند دسته تقسیم میشدند:
1. غلات
سران این فرقه به این نامها بودند: علی بن مسکه قمى، محمد بن نصیر، حسن بن محمد، معروف به ابن باباقمى، فارس بن حاتم قزوینى، قاسم بن یقطین قمى.
علی بن مسکی به الوهیت و ربوبیت حضرت هادی(ع) اعتقاد داشت. او همچنین خود را دارای مقام نبوت میدانست. محمد بن نصیر غیری نیز با ابنمسکه در مسائل مختلف همعقیده بود. افزون بر آنکه، او قائل به تناسخ نیز بود و ازدواج با محارم و همچنین لواط را روا میشمرد. پیشوای دهم در برابر افراد یادشده و عقاید کفرآمیز آنان موضع گرفت و ضمن اظهار بیزاری از آنان، چهره پلیدشان را برای همگان آشکار ساخت. ایشان یکی از آنان را که وجودش برای جامعه اسلامی خطرناک بود، «مهدور الدّم» دانست و فرمان قتلش را صادر کرد. فارس بن حاتم، پیشوای غلات، در مرحلهای از انحراف و گمراهی قرار داشت که امام دستور قتل او را صادر و برای قاتلش بهشت را تضمین کرد.
2. واقفیه
این گروه کسانی بودند که بعد از شهادت موسی بن جعفر(ع) به سبب انگیزههای نفسانی و دنیوى، منکر شهادت آن حضرت شدند. در نتیجه، تن به امامت پیشوای هشتم ندادند. ازاینرو، امام هادی(ع) در برابر آنان نیز موضع گرفت و لعن بر آنان را روا دانست.
3. صوفیه
صوفیان، گروه منحرف دیگری در جامعه اسلامی بودند که در پوشش زهد و کنارهگیری از دنیا به گمراهکردن تودههای مردم و منحرف کردن آنان از خط امامت مشغول بودند. پیشوای دهم همچون نیاکان بزرگوار خود خطر این گروه انحرافی را به مسلمانان گوشزد کرد و آنان را از ارتباط و همنشینی با صوفیان برحذر داشت.
شاگردان
براساس نوشته شیخ طوسى،تعداد دستپروردگان پیشوای دهم و کسانی که از آن حضرت در زمینههای گوناگون اسلامی روایت نقل کردهاند، به 185 نفر میرسد. در میان آنان، چهرههای برجسته علمی و فقهی فراوانی به چشم میخورد که صاحب آثار گوناگونی هستند. بجاست در اینجا از بعضی شاگردان آن حضرت نام ببریم: ایوب بن نوح، حسن بن راشد مکنّی معروف به «ابوعلی»، حسن بن علی ناصر، عبدالعظیم حسنى، عثمان بن سعید، علی بن جعفر همانى.
عبدالعظیم حسنى
وی که نسب شریفش با چهار واسطه به امام حسن مجتبی(ع) میرسد، براساس نوشته شیخ طوسى، از یاران امام هادی(ع) و امام عسکری(ع) است، ولی در برخی نوشتهها از اصحاب امام جواد(ع) و امام هادی(ع) قلمداد شده است. عبدالعظیم، مردی پارسا، وارسته، دانشمند، فقیه و مورد اعتماد پیشوای دهم بود. از تفحص در زندگانی عبدالعظیم معلوم میشود که وی در زمان خود، از زاهدان و ابرار به شمار میرفته است و به سبب خلوص عقیده و باور درست او، ائمه اطهار به او توجه داشتهاند. سفارش حضرت رضا(ع) برای دوستان خود که بهوسیله او فرستاده شد، دلیل روشنی است که آن حضرت به وی علاقه داشته و او را شایسته رسانیدن این پیام میدانسته است.
راویان او نیز از شخصیتهای بزرگ و محدثان عالیمقام، از جمله محمد بن خالد برقى، احمد بن محمد بن خالد برقی و ابراهیم بن هاشم قمی هستند. او در مقابل امامان معصوم، از خود رأی و عقیدهای نداشت و در همه مسائل تابع نظر آنها بود. حضرت عبدالعظیم از سادات حسنی است. اجداد او چه در زمان بنیامیه و چه در زمان بنیعباس با ائمه معصوم(ع) زندگی میکردند. او به سبب ترویج و طرفداری از مذهب حق و انتساب به امامان معصوم بهویژه امام هادی(ع) در خطر قرار گرفت. حکومت غاصب و ستمگر خلیفه عباسی درصدد آزار و اذیت او بودند. علمای رجال درباره صداقت و وثاقت او اتفاقنظر دارند. شیخ در فهرست، نجاشی در رجال و علامه در خلاصه الاخبار، او را توصیف کردهاند. وی استاد شیخ مفید است و آثاری هم دارد.
آثار حضرت عبدالعظیم در فهرست کتابهای شیعه، به چشم میخورد. نجاشى، ضمن بیان حالات او مینویسد: عبدالعظیم حسنى کتابی درباره خطبههای امیرالمؤمنین نوشته بود، در اخبار او دو حدیث از امیرالمؤمنین دیده میشود که یکی از آنها حدیث معروفی است. آن حضرت با شیخ قاضی درباره منزلی که خریده بود گفتوگو میکند. این خطبه اکنون در نهجالبلاغه نیز موجود است. دومین تألیف عبدالعظیم کتابی بود که آن را یوم ولیلة نامیده است. از تاریخ تولد حضرت عبدالعظیم اطلاعی در دست نیست و در مصادر ترجمه او از این موضوع سخنی به میان نیامده است. یکی از فضلای معاصر در رسالهای که در شرح زندگی حضرت عبدالعظیم به نگارش درآورده، میگوید:
عبدالعظیم حسنى در سال 202 هجری متولد شده. از تاریخ وفات او که در چه سالی اتفاق افتاده و در چه روزی بوده، خبری نیست، ولی از روایتی که در فضیلت زیارت او رسیده پیداست که وی در زمان امام هادی(ع) وفات کرده است. پس از تحقیق و تفحص در کتب انساب، و مطالعات فراوانی که دراینباره انجام گرفت، از حضرت عبدالعظیم جز یک پسر و یک دختر فرزند دیگری ندیدیم. حضرت عبدالعظیم با دخترعموی پدرش ازدواج کرده است.
گفتار مجرى
لبخند همیشگى
فاطمه جوادى
نامش سمانهو معروف به «سیده سمانه مغربیه» بود. دو پسر به دنیا آورد؛ یکی موسی و دیگر علی(ع). امام هادی(ع) درباره مادرشان میگوید:
مادرم عارف و آشنا به مقام امامت و ولایت بود. او با عنایت و لطف پروردگار اهل رحمت و بهشت است. هرگز فریب شیطان و مکر و کید تجاوزکار و ستمگر را به خود ندید و از نظر رتبه و مقام، کمتر از مادر انبیا و مردان شایسته الهی نبود.
یکی از دوستان امام سخت مریض شد، آنگونه که دیگر نمیتوانست حرکت کند. پزشکی نصرانی را بالای سرش آوردند و او دارویی تجویز کرد. پیش از رفتن گفت:«این دارو را به مدت 10 روز مصرف میکنی تا بیماریات خوب شود».
نیمهشب، پس از رفتن پزشک، کسی طرز استفاده دارو را نداشت. اهل خانه بسیار نگران بودند. ناگهان شخصی آمد و اجازه ورود خواست. وارد منزل که شد،متوجه شدند غلام امام هادی(ع) است. آن مرد گفت: مولایم فرمود آن پزشک دارویی را به تو داد و گفت مدتی آن را مصرف کن تا بهبود یابى، ولی ما این نوع دارو را فرستادیم، چنانچه آن را یکبار مصرف کنى، به اذن خداوند متعال شفا خواهی یافت.
بیمار، دارویی را که امام فرستاده بود، خورد و همان لحظه بهبودی حاصل شد. فردا داروی پزشک نصرانی را پس داد. پزشک نصرانی که تعجب کرده بود، علت بازگرداندن داروهایش را پرسید. آنها ماجرای داروی امام هادی(ع) را برای پزشک نصرانی تعریف کردند.
پزشک نصرانی نزد امام هادی(ع) رفت و مسلمان شد و گفت: ای سرور و مولایم! این نوع درمان و دارو از ویژگیهای حضرت مسیح(ع) بوده است و کسی از آن اطلاعی ندارد، مگر آنکه همانند او باشد.
روایت کردهاند هر غمگینی که به او نگاه میکرد، شاد میشد؛ همیشه بر لبانش لبخند بود. بااینحال، هیبتش نیز در دلهای مردم بسیار بود.[6]
چراغ راه
آیت الله خامنهاى
حدیثی درباره کودکی حضرت امام هادی(ره) هست که نمیدانم شنیدهاید یا نه. وقتی معتصم در سال 218 هجری حضرت امام جواد(ع) را دو سال پیش از شهادت از مدینه به بغداد آورد. حضرت هادی که در آن وقت شش ساله بود، به همراه خانوادهاش در مدینه ماند. پس از آنکه حضرت جواد(ع) به بغداد آورده شد، معتصم از خانواده حضرت پرسوجو کرد. وقتی شنید پسر بزرگ حضرت جواد(ع) علی بن محمد شش سال دارد، گفت: این خطرناک است؛ ما باید به فکرش باشیم. معتصم یکی از نزدیکان خود را مأمور کرد که از بغداد به مدینه برود و در آنجا کسی را که دشمن اهل بیت است، پیدا کند و این بچه را به دست آن شخص بسپارد تا او بهعنوان معلم، این بچه را دشمن خاندان خود و متناسب با دستگاه خلافتبار بیاورد. این شخص از بغداد به مدینه آمد و یکی از علمای مدینه به نام الخبیری را که از دشمنان سرسخت اهل بیت(ع) بود در مدینه از این قبیل علما آن وقت بودند برای این کار پیدا کرد.
به او گفت: «من مأموریت دارم تو را مربی و موِّدب این بچه کنم تا نگذاری هیچکس با او رفتوآمد کند و او را آنگونه که ما میخواهیم تربیت کن.» اسم این شخص الخبیری در تاریخ ثبت شده است. حضرت هادی(ع) آن موقع زمان شش سال داشت و امر نیز امر حکومت بود؛ حال چه کسی میتوانست در مقابل آن مقاومت کند. بعد از چند وقت یکی از وابستگان دستگاه خلافت،الخبیری را دید و درباره بچهای که به دستش سپرده بودند، جویا شد. الخبیری گفت: «بچه؟این بچه است؟من یک مسئله از ادب برای او بیان میکنم، او بابهایی از ادب برای من باز میکند که من استفاده میکنم! اینها کجا درسخواندهاند؟! روزی به او وقتی میخواست وارد حجره شود گفتم یک سوره از قرآن بخوان، بعد وارد شو برای اینکه اذیت کنم پرسید چه سورهای بخوانم؟ به او گفتم: سوره بزرگی مثلاً آل عمران بخوان. او خواند و جاهای مشکلش را هم برای من معنا کرد! اینها عالمند، حافظ قرآن و عالم به تأویل و تفسیر قرآنند؛ بچه؟!» ارتباط این کودک که علیالظاهر کودک است،اما ولیالله است و «آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبیاً»، با این استاد مدتی ادامه پیدا کرد و استاد، یکی از شیعیان مخلص اهلبیت(ع) شد.[7]
زلال قلم
در سفری که زمین تا ملکوت داریم، معراج را باور میکنیم و سلام میدهیم. سلام بر آن مهر تابانی که در مدینه طلوع کرد و در سامرا درخشید. سلام بر خورشیدی که در دوران تابیدنش، در پس ابر جاهلیت زمان به سر برد. بر او که بزرگیاش را به کوچکیمان بخشید و رؤیای راستین هدایت را به واقعیت سپرد.
دریای رحمت و هدایتی که اشکهای سوزان مظلومیت، از آن جوشیدن گرفت و درّناب زیارت جامعهکبیره، در صدف وجودش پرورش یافت.
ای بزرگ! ای آقا! اکنون دیگر چشمهای گریان و دلهای منتظر، تاب رسیدن تا ملکوت را ندارند و در اسارت زمین گرفتار گشتهاند. همگی چشم به راهند و در جادهای به نام صبح، شب میگذرانند. شاید که سوغات عرش را از شما بگیرند.
آوردهاند که...
کجاست
بازنویس: فاطمه جوادى
خبر رسیده بود که امام هادی در خانهاش سلاح پنهان کرده و قرار است قیام کند. مردم قم هم نامههای بسیاری برایش فرستادند. متوکل هم عدهای را فرستاد که ته و توی ماجرا را دربیاورند. وقتی سربازهای ترک، شبانه به خانه امام رفتند،چیزی گیرشان نیامد، فقط امام را دیدند که در اتاقی دربسته با لباسی پشمین روی ریگ و خاک نشسته و قرآن میخواند، ناچار امام را با همان وضع، پیش متوکل بردند. متوکل مشغول عیش و نوش بود. وقتی امام را دید، خودش را جمعوجور کرد و به خیال خودش خواست احترام کند. امام را پیش خودش نشاند و شراب تعارف کرد. امام فرمود: «به خدا گوشت و خون من هرگز شراب ننوشیدهاند،مرا عفو کن.» متوکل از امام خواست برایش شعر بخواند. امام پاسخ داد: «من شعر زیادی نمیدانم.» متوکل هم گفت: اشکالی ندارد، هرچه میدانی بخوان.
این بیتها را خواند:
ستمگران و گردنکشان بر قله کوهها منزل گزیدند تا در امان باشند، ولی قله کوهها برای آنان سودی نداشت.
پس از آن عزت و شوکت، از آن کوهها و پناهگاههای مرتفع به پایین کشیده شدند و در گورها جای گرفتند؟ چه بد منزلگاهی است!
پس از دفن شدن آنها، منادی با فریاد بلند ندا داد: کجاست آن دستبندهای زینتی و آن تاجها و لباسهای فاخر؟
کجا هستند آن صورتهایی که در ناز و نعمت میزیستند و در مقابل آنها پردههای نازک میآویختند؟
قبور آنان به روشنی پاسخ این پرسشها را آشکار کرد: اکنون کرمها بر صورتها میلولند.
مدت زمان مدیدی بود که میخوردند و مینوشیدند و امروز پس از آن خوردنهای بسیار، خودشان خوراک کرمها شدهاند.
مجلس عیش و نوش به عزا تبدیل شد. تمام حاضران مجلس گریه میکردند. خود متوکل آنقدر گریه کرد که ریشش خیس شد.
سپاه امام
سمیه سادات منصورى
روزی متوکل امام هادی(ع) را برای دیدن سپاهش دعوت کرد. او به سپاهیان دستور داد، هر اسب سواری توبره اسب خود را پر از خاک کند و در محل معیّنی بریزد. پس از مدتی تل بلندى، همچون کوه پدید آمد. آن را «تل المخالی» یعنی پشته توبره اسبها نامیدند.
متوکل و امام بر فراز آن تل رفتند. متوکل گفت: میدانید شما را از چه رو خواستم؟برای اینکه سپاه مرا ببینید.
تمام لشکریان او لباسهای ویژه پوشیده بودند. غرق در سلاح، با بهترین زینتها و با آرایش نظامی سان میدادند. با این کار میخواست مخالفان را بترساند. متوکل از حضرت هادی(ع) میترسید که مبادا یکی از اهل بیت(ع) و بستگان خود را به قیام فرمان دهد.
امام پس از دیدن سپاه متوکل فرمود: میخواهی سپاه خود را به تو نشان دهم؟ گفت: نشان دهید تا سپاه شما را ببینم. امام دستهای خود را به درگاه بینیاز بالا برد. در این هنگام متوکل دید از شرق تا غرب آسمان را فرشتگانی فراگرفتهاند و مانند ابر فضا را پوشاندهاند. از ترس بر زمین افتاد و غش کرد. پس از آنکه به هوش آمد، حضرت فرمود: «ما در دنیا به شما اظهار چیرهدستی نمیکنیم و مشغول به امر آخرت هستیم. نگرانی و ترس نداشته باش، از آنچه خیال کرده بودى. مرا با تو در این جهان مزاحمتی نیست».[8]
رام شدن درندگان
روزی متوکل فرمان داد سه رأس از درندگان را به محوطه کاخ او بیاورند. آنگاه حضرت هادی(ع) را به کاخ خود دعوت کرد. چون آن گرامی وارد محوطه شد، دستور داد درب کاخ را ببندند.
برخلاف انتظار متوکل، درندگان دور امام میگشتند و در برابر او فروتنی میکردند و امام با آستین خویش آنان را نوازش میکرد. سپس امام نزد متوکل رفت و مدتی با او سخن گفت. سپس پایین آمد. باز هم درندگان همان رفتار را با امام تکرار کردند تا امام از کاخ خارج شد.
پس از آن ماجرا، متوکل جایزه بزرگی برای امام فرستاد. بعدها به متوکل گفتند: پسرعموی تو امام هادی(ع) با درندگان چنان رفتار کرد که دیدى،تو نیز همین کار را بکن. متوکل گفت: «شما قصد قتل مرا دارید!» و فرمان داد این ماجرا را فاش نسازند.[9]
ادعای دروغ
انتخاب:سمیه سادات منصورى
زنی ادعا کرد که زینب،دختر فاطمه(س) است. متوکل زن را طلبید و گفت: «از زمان زینب تا به حال سالها گذشته است و تو جوانى؟. زن گفت: رسول خدا(ص) دست بر سر من کشید و دعا کرد در هر چهل سال، جوانی به من بازگردد.
متوکل بزرگان آل ابوطالب و اولاد عباس و قریش را فراخواند. همه گفتند: او دروغ میگوید. زینب(س) در فلان سال از دنیا رفته است. زن گفت: اینها دروغ میگویند. من از مردم پنهان بودم. کسی از حال من باخبر نبود تا اکنون حاضر شدم. متوکل قسم خورد که باید با دلیل، ادعای او را باطل کرد. حاضران گفتند: امام هادی(ع) را بخواهید، شاید او از روی حجت، کلام این زن را باطل کند.
امام که آمد، متوکل ماجرا را برای حضرت شرح داد. امام فرمود: «دروغ میگوید، حضرت زینب(س) در فلان سال وفات کرده است.» متوکل گفت: دیگران هم این را گفتهاند. دلیلی برای بطلان حرف او بیان کن.
حضرت فرمود: «حجت بر بطلان حرف او این است که گوشت فرزندان فاطمه(س) بر درندگان حرام است. او را نزد شیران بفرست؛ اگر راست میگوید، شیران او را نمیخورند.» متوکل به آن زن گفت: چه میگویى؟ زن گفت: او میخواهد مرا به این سبب بکشد. حضرت فرمود:«اینجا عدهای از فرزندان فاطمه(س) هستند، هرکدام را میخواهی بفرست تا این مطلب بر تو معلوم شود.» راوی گفت: رنگ صورتها همه تغییر کرد. بعضی گفتند: چرا بر دیگری حواله میکند و خودش نمیرود؟
متوکل گفت: یا ابالحسن! چرا خود به نزد آنها نمیروى؟ حضرت فرمود: «میل دارى، میروم.» نردبانی گذاشتند. امام داخل قفس و محل نگهداری حیوانات درنده شد و در گوشهای نشست. شیران به خدمت آن بزرگوار آمدند و از روی خضوع سر خود را پیش پای آن حضرت بر زمین نهادند. آن حضرت دست بر سر آنها کشید. سپس فرمان داد به کناری بروند. تمام آنها به کناری رفتند.
وزیر متوکل گفت: این کار درست نیست. هرچه زودتر او را از این مکان خارج کن تا مردم این معجزهها را نبینند.
همین که امام پا بر نردبان نهاد. شیران دور آن حضرت جمع شدند و خود را به لباس آن حضرت میمالیدند.
در این موقع زن گفت: من ادعای باطل کردم. من دختر فلان شخص هستم، فقر و تنگدستی باعث شد چنین نیرنگی کنم.[10]
پی نوشت:
[1] . بحارالانوار، ج 78، ص 37.
[2] . همان، ج 75، ص 109.
[3] . همان، ج 78، ص 370، ح 4.
[4] . همان، ج 2، ص 6.
[5] . اعلام الدین، ص 311.
[6]. مجله همشهری جوان، ش 173.
[7]. بیانات رهبر معظم انقلاب، 30/5/1383.
[8]. احقاق الحق، ج 12، ص 450.
[9]. همان، ص 451.
[10] . مناقب، ج 4، ص 416.
صفحه ی فیس بوکم :