برای تولد دوباره ی "شان علی استون"
3.بگذار از نوجوانی ام بیرون نیایم. از طلبه پاکستانی و همسرش که برای تحصیل به قم آمده بودند و من و زینب عاشق حرف زدنشان بودیم و عاشق لباسها و غذاهای خوشرنگ شان که نمیتوانستیم بخوریم از شدت تندی... که اوهم فرزند شهید بود و آقا برای شهادت پدرو برادرش پیام داده بود... که عاشق آقا سید علی بود... که او هم نمیتوانست فارسی حرف بزند... انقدر باهاش حرف زدیم تا فارسی را مثل بلبل یاد گرفت... مارا بیشتر از فامیلهایمان دوست داشت... بین خودمان بماند، یک تار موی او را هم با فامیلهایمان که فارسی خوب حرف میزنند! عوض نمیکنم...
4.کوچک باشی.4سالت باشد. بابایت ببردت کردستان. به آرزوی جبهه آمدنت رسیده باشی، مگر میشود یادت برود پیشمرگهای کرد را. مگر رفیق های جان در جانی بابایت را فراموش میکنی؟ حالا سنی باشند ، خب که چی؟ عاشق امام بودند.عاشق اهل بیت . عاشق امام حسین و حضرت زهرا. عاشق ایران و جمهوری اسلامی. کا ناصر را بعد سالها باز دیدیم. همانی که در 5 سالگی کل قرآن را خوانده بود. چقدر کردی حرف زدنشان را دوست داشتیم. بعد بیست سال من را شناختند از روی لبها و چشمهایم که مثل بابا بود. از مهمان نوازیشان هرچی بگویم کم است. انقدر معرفت دارند این کردها اندازه ندارد...یک تار قالی رنگ و رو رفته ی زیر پایشان را با همه ی آقا زاده ها عوض نمیکنم...این جمله ر از ته قلبم نوشتم ها.
5.اینها را گفتم تا بگویم رفیق مسیحی،سنی، پاکستانی، هندی، افغانی،عراقی، لبنانی، سوری، سعودی،بحرینی، سودانی، آمریکایی، کانادایی، ایتالیایی، اصلا کم نداشته ام. وقتی بچه بودیم یک برنامه ای بود به نام "تولد دوباره".راجب کسانی که مسلمان شده بودند. چقدر دوستش داشتم. شده ایم مثل ماهی ای که به آب عادت کرده. هیچ تصوری از "بی آبی" ندارد... این تازه مسلمانها و مهاجرین از یک چیزهایی حرف میزنند که من و تو از بس تجربه اش کرده ایم، حتی یک لحظه به شیرینی اش فکر نکرده ایم. مثلا یکیشان میگفت: بزرگترین سوال ومشکلم "تثلیث" بود که خدا نمیتواند سه تا باشد. شش ماه کنار رود نیل قرآن را بامعنی خوانده بود تا رسیده بود به سوره اخلاص! همان "قل هوالله احد" خودمان. خدا بهش گفته بود :بگو خدا یکی ست... سرشار شده بود از زیبایی این آیه و مسلمان شده بود... خداست دیگر...یا مثلا یکی از همین "حجاب" که دخترهای ما با اما و اگر میپذیرندش به حقانیت و جامعیت و عدالت دینمان پی برده بود... یا یکیشان از اینکه همه مسلمانها در هر کجا که باشند، در یک ساعت خاص، به یک سمت خاص(قبله) یکسری عبارت خاص و اعمال خاص انجام میدهند خوشش آمده بود... نماز اول وقت بشود حجت مسلمانی یک نفر!فکرش را بکن؟... یا یکیشان خیلی اتفاقی توی کتابخانه دانشگاهش توی بلاد کفر! به قرآن برخورده بود و مثل آهنربا قلبش را ربوده بودند آیه ها.... حالا به من بگو چقدر احتمال دارد کسی توی دانشگاه های خودمان به قرآن برخورد و توجه کند؟...برای من از همه پر رنگ تر "شهید ادواردو مهدی آنیلی" است. همانی که میخواست برای تحصیل علوم دینی و فهم عمیق تر قرآن به قم بیاید و شهید شد... من شاید یک بخشی از زندگی ام را مدیون او هستم.... مدیون صبر و استقامتش.. مدیون مسلمان شدن و شهادت مظلومانه اش... مدیون عکس اش که به دیوار کنار تختم زده بودم و دوست سال دوم دانشگاهم بود تا تاب بیاورم آن روزها را ...
6.هرچقدر هم که آقای طالب زاده برایمان از الیور استون بگوید و از جریانساز بودن فیلمهایش .من اما از "اسکندر"ی که ساخته دلگیرم. حالا شاید خواست خداست که پسرش در همان کشور مسلمان بشود! که واقعیت را ببیند... که ما آنچیزی نبودیم که او نشانمان داده بود... "شان علی استون" برای من همه ی این خاطره ها را زنده کرد.اینکه اگر یک دختر ایرانی از ایران میرود و برهنه میشود اما یک پسر آمریکایی به ایران می آید،حقیقت اسلام را میفهمد و مسلمان میشود... یضل من یشاء و یهدی من یشاء و ما یضل به ی الا الفاسقین(سوره بقره/آیه26)... آغوش ما به روی همه ی آزادیخواهان و مسلمانان جهان گشاده است... به قول امام رو ح الله : ما در غم تمام ستم دیدگان عالم شریکیم.... از ریزش ها و رویش هایمان نمیترسیم... از ریزش آقازاده های فراری ،عطاء الله مهاجرانی و هزار نمک نشناس دیگر نمیترسیم... به قول حسین قدیانی:" دار جمهوری اسلامی هم حرمت و شرف دارد که خنگ آلود شود! ما البته چیز دیگری که درک می کنیم، این است: عدالت در جمهوری اسلامی، اغلب اوقات، با رعایت ۲ عنصر حکمت و مصلحت اجرا می شود، لیکن وقتی که یوسف زهرا بیاید، اعتقاد ما بر این است که عدالت، فقط و فقط با رعایت «عنصر ذوالفقار» اجرا می شود. آن روز، با همین چشمان خودمان، دچارشدگان به نفرین مادران شهدا را قشنگ خواهیم دید. البته بعضی ها چون از امیرکبیر هم بیشتر کار کرده اند، خوب است از هیچ چیز نگران نباشند و با ما «دعای فرج» بخوانند"... این قابلیت "جمهوری اسلامی ایران" است ... نه یک کلمه کمتر، نه یک کلمه بیشتر...
7. من هم با تو شهادتین را گفتم.برای بار هزارم... با تو گریه کردم... من میفهمم لحظه ای که نور هدایت به قلب انسان میتابد چقدر قشنگ است.شیرینی بودن در آغوش خدا ،آشتی با خدا، شیرینی یافتن حقیقت، کلمه نمیخواهد ... همان اشک است که از چشمها خوانده میشود... مبارکت باشد تولد دوباره ات علی آقا...
اسمت من را برد به نجف ،به حرم عشق و مولایم علی(علیه السلام) ... به غمهای روی قلبم، دلتنگی هزار بار بیشتر شده اضافه شد... اینهمه چیز توی دنیا اختراع شده اما هیچ اکسیری برای دلتنگی نیست.... اینکه یک جوان آمریکایی که بابایش یهودی –بودایی اهل هالیوود است اسمش را میگذارد علی ؛ حکما عرق شرم مینشاند به پیشانی کسی که اسم بچه اش را در اینجا گذاشته "هوخشتره!" یا تخت زیر پای کوروش! بگذریم...فردا قرار است با شبکه فاکس برنامه زنده داشته باشی و فقط خدا میتواند از تو درمقابل آنها دفاع کند... "ان الله یدافع عن الذین آمنوا"... راستی راحت برگشتی؟ خسته که نیستی؟ خودت را بسپار به خدا ونترس. من هم برایت از همین جا سوره ی فتح میخوانم.... یادش به خیر وقت مناظره برای دکتر احمدی نژاد هم میخواندم... حیف که دست ما نمک نداشت...
راستی میتوانی فیلم پدرت را با "عاشورا" از دلمان در بیاوری. ما ایرانیها را که میشناسی؟ عاشق امام حسینیم. مهربانیم و زود میبخشیم...
8.اینها را هم میخواستم برایت توی نامه بنویسم. مشق کلاس زبانم بود. ببخش که انگلیسی ام خیلی خوب نیست.اینهایی که بالا نوشته ام را نمیتوانم ترجمه کنم. یک چیزهایی نوشته ام... ولی برای تایپش خسته ام از صبح ساعت 6 یکبند دویده ام... مینویسم میگذارم همینجا... شاید یک روز که فارسی یاد گرفتی اینها را هم فهمیدی...
نویسنده: دکتریونس - ۱۳٩٠/۱٢/۱
صفحه ی فیس بوکم :