لیلاتهرانی
دیگر از خودش هم خسته شده بود .
اطرافش را نگاهی کرد .
دنیا زندانی شده بود و تن مجروحش را آزار میداد .
بغض گلویش را می فشرد و سینه ش در حال سوختن .
همهمه مردم خاری شده بود
سکوتی شگرفت میخواست برای دلش
پیله ای نیازش بود .
پیله ی طنید تا رها شود از مردم .
خلوت گزیده شده بود . ارامشی داشت وصف نشدنی
ناگاه پیله هم برایش قفسی شد .
با خویشتن گفت رهاییدن کار نیکی ست .
درید پیله را . رها شد از این قفس
و چه زیبا شده بود . پروانه ای بود و دیگر کرم ابریشم نه
شعری از ستاره خانوم تقدیم به لیلا تهرانی
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۰ ساعت 23:29 توسط امین
|
صفحه ی فیس بوکم :