روزی عبدالله دیصانی که از مادیون ومنکرین خدابود با دونفر از دوستانش بر امام صادق(ع)وارد

شدند.عبدالله امام راخطاب قرار داد وگفت:مرا به افریدگارم راهنمایی کن؟امام صادق(ع)از اوپرسید:

نامت چیست؟عبدالله لختی سکوت نمود،بدون  آنکه پاسخی دهد از جایش برخاست وازمنزل امام

بیرون فت!یکی از دوستانش که از پی او آمده بود،پرسید چرانامت را نگفتی ؟عبدالله گفت:اگرمی گفتم که

نامم عبدالله است او میگفت ن کس که تو عبدوبنده ی او هستی کیست؟ومن محکوم میشدم. آن مرد

گفت:به نزد امام بازگرد واگر از نامت پرسد بگو:از نامم مپرس زیرا در انتخاب آن اراده وخواست من

درنظرگرفته نشده است. عبدالله به نزد امام بازگشت وگفت:مرا به افریدگارم راهنمایی کن؟

در این لحظه کودکی خردسال که تخم پرنده ای در دست داشت وبا آن بازی میکرد وارد اتاق شد.

امام کودک را به نزدیک خوی خواند وتخم را از دست او گرفت وبه عبدالله نشان داد وفرمود: ای

عبدالله این قلعه ای  است دربسته که پوسته ی ضخیمی اطراف آن را گرفته وزیر این پوسته پرده ای

نازک کشیده شده وبعداز آن مایعی سیال نقره ای وسپس مایعی طلایی رنگ که هیچکدام داخل در دیگری

نمی گردد وبر این حالت باقی هستند ونه اصلاح کننده ای از آن بیرون آمده ونه خراب کننده ای در آن

رفته است که از خراب نمودن آن خبر دهد وکسی نیز نمی داندبرای جوجه ی نر آفریده شده یا ماده

و(چون درشرایط مساعد قرارگیرد)ناگهان شکافته میشود وپرنده ای زیبا ورنگارنگ از آن بیرون

می اید.آیا برای آن آفریننده نمی دانی؟

دیصانی دقایقی سر به زیر انداخت وغر تفکرو اندیشه گشت،سپس سر برداشت وشهادت بر یکتایی

خداوند ورسالت پیامبرخاتم حضرت محمد ووصایت امام داد واسلام آورد.سپس گفت:من شهادت میدهم

که تو حجت خداوند بر خلایق هستی وعلم اولین واخرین نزد توست