عدالت خدا
کرد، دید قسمتى از بدنش در زیر دیوارى است و قسمتى از آن بیرون از دیوار
بود، و مرغان پرنده او را از هم پاشیده ، و سگان ، تنش را دریده بودند، از آنجا گذشت شهرى را مشاهده کرد و وارد آن شهر گردید، دید یکى از بزرگان آن شهر، مرده است و او را بر روى تختى نهاده اند و با پارچه دیبا (و ابریشم ) کفن کرده اند و دور آن تخت ، منقلهاى عود (ماده خوشبو) است که مى سوزد.
آن پیامبر عرض کرد: پروردگارا! من گواهى مى دهم که تو حاکم عادل هستى و به کسى ستم نمى کنى (اما) آن (مرد اول ) بنده تو است که به اندازه یک چشم به هم زدن به تو شرک نورزید، و به آن مرگ که من دیدم (نصف بدنش زیر دیوار و نصف دیگر را مرغان و سگان مى خوردند) او
را میراندى ، ولى این شخص (دوم ) را که به اندازه یک چشم بهم زدن به تو ایمان نیاورده ، این چنین (با تشریفات ) او را مى راندى .
خداوند فرمودند: آرى اى بنده من ، همانگونه که گفتى حاکم عادلى هستم که ستم نکنم ، آنبنده من (مرد اول ) گناهى ، پیش من داشت ، او را با آن وضع مى راندم تا مرا دیدار کند، در حالى که دیگر گناهى بر او نباشد، و این بنده من (مرد دوم ) کار نیکى نزد من داشت ، او را با چنین وضعى مى راندم تا مرا ملاقات کند و دیگر پیش من کار نیکى نداشته باشد.
(و طلبکار من نباشد)
داستانها و پندها (جلد سوم)
مصطفى زمانى وجدانى
- ۴ -
صفحه ی فیس بوکم :