سالها پیش غروب بود که در شهری

  به انتظار بازگشت بچه ها از بازار در ماشین نشسته بودم

 که وانتی سفید دنده عقب آمد تا با ماشینم تصادف کرد

 

 پیاده شدم تا پلیسی بیاید و تعیین خسارت کند

 آقای راننده که مردی میانسال بود ابراز داشت

 که با خانمش از مطب میایند

 و حال ایشان یاری نمی کند تا آمدن پلیس صبر کنند

 

 و در ادامه افزود خودم نقاش ماشین هستم

 و برادرم صافکار فردا صبح ماشین را به این آدرس بیاورید

 برایتان درست می کنیم

 

 گفتم پس تا فردا گواهینامه یا کارت دیگری لطف کنین

جیب پیراهن را نگاهی کرد و بعد داشبورت ماشین را

و ابراز داشت چون خانم بیمار بوده با عجله آمدند

 و کارتی همراه ندارد

 

 گفتم آقای عزیز ما مسافریم و باید برگردیم

 اسیر نشویم!

 

 قسم خورد که حتما صبح ماشین تعمیر و رنگ خواهد شد

 آدرس داد و رفت:

میدان وحدت جنب گرمابه ی وحدت

صافکاری علی میرزائی شماره تلفن...

 

 شب که ماجرا را شرح دادم

 پدر خانم خنده ی معنا داری کردند ولی حرفی نزدند

 

 صبح بدنبال آدرس براه افتادم

میدان وحدت را پیدا کردم

 گرمابه ی وحدت را هم یافتم

 نوبت رسید به جنب گرمابه ی وحدت

 >صافکاری علی میرزائی<

 

 همه ی مغازه های کنار حمام را گشتم

 اثری از صافکاری با آن نام نبود

 

 شماره ی تلفن را گرفتم

 پسر بچه ای برداشت و گفت اینجا خانه است نه مغازه

 و علی میرزائی نمیشناسد

 که مغازه ها هم چنین شخصی را نشناختند

 

به آن راننده فکر می کردم که سرشار از شادیست

که چه کلاه گشادی سرم گذاشته!

و  من ناراحت که آدمی چه ساده و آسان

 برای تصادف ناچیزی

خدای یگانه را

 دست مایه ی دروغ خویش قرار می دهد 

 

و به خودم فکر می کردم

که اگر روزی عزیزی  بدرستی بیمار داشت

و دیگر اعتماد نکردم چه!