استدلال به خطبه 228 نهج البلاغه (لِلَّهِ بَلاءُ فُلان)، براي انكار شهادت فاطمه زهرا(س)قسمت دوم
آيا سخن امام کنايه از عثمان و مذمّت او است؟
ابن أبيالحديد در نقل کلام نقيب ابوجعفر يحيى بن ابى زيد مىگويد:
واما الجارودية من الزيدية فيقولون: انه كلام قاله في أمر عثمان أخرجه مخرج الذم له، والتنقص لأعماله، كما يمدح الآن الأمير الميت في أيام الأمير الحي بعده، فيكون ذلك تعريضا به.
«جاروديه» كه گروهى از «زيديه» هستند معتقدند كه امام (ع) اين سخن را در باره «عثمان» گفته، و آن را به عنوان بد گويى از عثمان و پايين آوردن مقام کارهاى وى بيان كرده است؛ همانطور که امروز اميرى را که از دنيا رفته است در زمان امير زنده پس از او، مدح مىکنيم؛ پس اين کنايه به اوست.
إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.
بررسي اين ديدگاه:
كنايههايى از اين قبيل در محاورات روزمره مردم كاربرد بسيار داشته و دارد، به عنوان مثال در زمان ما برخى از مردم در عراق مىگويند: خدا صدام را بيامرزد؛ و با اين تعبير در حقيقت به امريکاييها طعنه مىزنند.
اين احتمال گرچه طرفدارانى دارد؛ ولى چون دليل محكمى بر اثبات آن وجود ندارد، پس نمىتوان آن را با قاطعيت پذيرفت.
از طرفى اين توجيه با آن چه در باره ديدگاه امير مؤمنان عليه السلام نسبت به خليفه دوم بيان كرديم منافات دارد؛ زيرا امكان ندارد كه اميرمؤمنان عليه السلام، خليفه دوم را (حتى براى مذمت خليفه سوم) اين چنين ستايش كرده باشد.
آيا مقصود اصحاب و ياران امام است؟
برخى از شارحان نهج البلاغه و انديشهوران شيعه و سنى تصريح كردهاند كه مقصود از كلمه «فلان» يكى از اصحاب آن حضرت است.
صبحى صالح از دانشمندان معاصر و بنام اهل سنت، در عنوان اين خطبه مىگويد:
من کلامه عليه السلام: ما يريد به بعض أصحابه.
از سخنان علي عليه السلام که در آن يکى از اصحابش را مدح کرده است.
نهج البلاغه، صبحي صالح، خطبه 228، ص 350.
قطب الدين راوندى از عالمان شيعه نيز اعتقاد دارد كه مقصود از «فلان» برخى از اصحاب آن حضرت است:
وروي «بلاء فلان» أي صنيعه وفعله الحسن، مدح بعض أصحابه بحسن السيرة وأنه مات قبل الفتنة التي وقعت بعد رسول اللّه صلى اللّه عليه و آله من الاختيار و الايثار.
بلاء فلان» يعنى كارهايى كه او انجام داده، نيكو است. امير مؤمنان عليه السلام با اين جمله بعضى از اصحابش را كه سيره نيكو داشتند، تمجيد كرده است و اين شخص پيش از فتنهاى كه پس از رسول خدا اتفاق افتاد، از دنيا رفته است.
الراوندي، قطب الدين سعيد بن هبة الله (متوفاي573هـ)، منهاجالبراعة في شرح نهج البلاغة، ج 2، ص 402، مصحح: سيد عبد اللطيف كوهكمري، ناشر: كتابخانه آيت الله مرعشي ـ قم، 1364هـ ش.
قطب راوندى نهج البلاغه را از شيخ «عبد الرحيم بغدادى» معروف به «ابن الاخوة» و او آن را از دختر سيد مرتضى و او از عمويش «شريف رضى» نقل كرده است؛ از اين رو مىتوان گفت كه قطب راوندى به مفاهيم نهج البلاغه آشناتر از ديگران است.
شارح نهج البلاغه ميرزا حبيب الله خويى پس از نقل كلام راوندى مىنويسد:
و عليه فلا يبعد أن يكون مراده عليه السّلام هو مالك بن الحرث الأشتر، فلقد بالغ في مدحه و ثنائه في غير واحد من كلماته. مثل ما كتبه إلى أهل مصر حين ولى عليهم مالك حسبما يأتي ذكره في باب الكتب تفصيلا إنشاء اللّه.
و مثل قوله عليه السّلام فيه لما بلغ إليه خبر موته: مالك و ما مالك لو كان من جبل لكان فندا، و لو كان من حجر لكان صلدا، عقمت النساء أن يأتين بمثل مالك.
بل صرّح في بعض كلماته بأنّه كان له كما كان هو لرسول اللّه صلّى اللّه عليه و آله و سلّم و من هذا شأنه فالبتّة يكون أهل لأن يتّصف بالأوصاف الاتية بل بما فوقها.
بعيد نيست كه منظور حضرت، مالك اشتر باشد؛ چون در ستايش و تمجيد از او بسيار سخن گفته است؛ مانند آن چه كه در هنگام انتصابش به ولايت مصر در نامهاى به مردم آن جا نوشت كه در جاى خودش، به صورت مفصل خواهد آمد.
ويا مانند سخن آن حضرت در هنگام شنيدن مرگ مالك كه فرمود:
مالك چه مالكى به خدا اگر كوه بود، كوهى كه در سرفرازى يگانه بود، و اگر سنگ بود، سنگى سخت و محكم بود، زنان از آوردن چنين فرزندى عاجزند.
و در برخى از سخنانش تصريح كرده است كه او براى من همانند من براى رسول خدا بود؛ پس حتماً سزاوار است كه او را با صفاتى كه مىآيد و حتى برتر از آن ستايش نمايد.
هاشمي خوئي، ميرزا حبيب الله، منهاج البراعة في شرح نهجالبلاغة،ج14، ص375، مصحح: سيد ابراهيم ميانجي، ناشر: مكتبة الإسلامية ـ تهران، 1358هـ ش.
از ميان ديدگاههاى موجود، اين ديدگاه با منطق و واقعيتهاى تاريخى سازگارتر است؛ زيرا نظر اميرمؤمنان عليه السلام در باره خليفه دوم آن بود كه گذشت؛ از اين رو نمىتواند مقصود خليفه دوم باشد. از طرف ديگر امكان دارد كه يكى از اصحاب آن حضرت؛ همچون مالك اشتر نخعى رضوان الله تعالى عليه باشد.
سخن صريح صبحى صالح كه از علما و دانشمندان اهل سنت است، اين ديدگاه را تقويت مىكند.
آيا اين سخنان مىتواند از باب تقيه باشد؟
ابن أبيالحديد در ذيل خطبه مىنويسد:
اما الامامية فيقولون: إن ذلك من التقية واستصلاح أصحابه...
شيعيان مىگويند: علي عليه السلام اين سخنان را از روى تقيه و خير خواهى يارانش گفته است.
إبن أبي الحديد المدائني المعتزلي، أبو حامد عز الدين بن هبة الله بن محمد بن محمد (متوفاي655 هـ)، شرح نهج البلاغة، ج 12، ص 3، تحقيق محمد عبد الكريم النمري، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت / لبنان، الطبعة: الأولى، 1418هـ - 1998م.
بررسي اين ديدگاه:
اين احتمال كه ممكن است امير مؤمنان عليه السلام از روى تقيه، اين جملات را فرموده باشند، نيز طرفدارانى دارد و با ديگر جملات آن حضرت در نهج البلاغه نيز سازگار است. در خطبه 73 نهج البلاغه مىفرمايد:
لَقَدْ عَلِمْتُمْ أَنِّي أَحَقُّ بِهَا مِنْ غَيْرِي. وَ وَ اللَّهِ لَأُسَلِّمَنَّ مَا سَلِمَتْ أُمُورُ الْمُسْلِمِينَ. وَ لَمْ يَكُنْ فِيهَا جَوْرٌ إِلَّا عَلَيَّ خَاصَّةً. الْتِمَاساً لِأَجْرِ ذَلِكَ وَ فَضْلِهِ. وَ زُهْداً فِيمَا تَنَافَسْتُمُوهُ مِنْ زُخْرُفِهِ وَ زِبْرِجِهِ.
همانا مىدانيد كه سزاوارتر از ديگران به خلافت من هستم. سوگند به خدا به آنچه انجام دادهايد گردن مىنهم، تا هنگامى كه اوضاع مسلمين رو براه باشد، و از هم نپاشد، و جز من به ديگرى ستم نشود، و پاداش اين گذشت و سكوت و فضيلت را از خدا انتظار دارم، و از آن همه زر و زيورى كه در پى آن حركت مىكنيد، پرهيز مىكنم.»
ميرزا حبيب الله خوئى پس از نقل كلام ابن أبيالحديد مىنويسد:
و الحاصل أنّه على كون المكنّى عنه عمر لا بدّ من تأويل كلامه و جعله من باب الايهام و التّورية على ما جرت عليها عادة أهل البيت عليهم السّلام في أغلب المقامات فانّهم....
نتيجه آن كه: اگر مقصود از «فلان» عمر باشد، بايد كلام آن حضرت را تأويل ببريم و آن را از باب توريه و اشاره بدانيم؛ چنانچه سيره و عادت اهل بيت عليهم السلام آن است كه در بسيارى از موارد به همين صورت است....
هاشمي خوئي، ميرزا حبيب الله، منهاج البراعة في شرح نهجالبلاغة،ج14، ص375، مصحح: سيد ابراهيم ميانجي، ناشر: مكتبة الإسلامية ـ تهران، 1358هـ ش.
سپس شواهدى از كتابها و روايات شيعه را براى آن ذكر مىكنند كه علاقهمندان مىتوانند مراجعه فرمايند.
بنابراين، حتى اگر فرض كنيم كه مقصود از «فلان» خليفه دوم باشد، مىگوييم از باب تقيه بوده است؛ همانگونه كه رسول خدا از قوم عائشه تقيه مىكرد.
محمد بن اسماعيل بخارى در صحيحش مىنويسد:
عَنْ عَائِشَةَ رضى الله عنهم زَوْجِ النَّبِيِّ صلى الله عليه وسلم أَنَّ رَسُولَ اللَّهِ صلى الله عليه وسلم قَالَ لَهَا أَلَمْ تَرَىْ أَنَّ قَوْمَكِ لَمَّا بَنَوُا الْكَعْبَةَ اقْتَصَرُوا عَنْ قَوَاعِدِ إِبْرَاهِيمَ. فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ أَلاَ تَرُدُّهَا عَلَى قَوَاعِدِ إِبْرَاهِيمَ. قَالَ: « لَوْلاَ حِدْثَانُ قَوْمِكِ بِالْكُفْرِ لَفَعَلْتُ».
از عائشه همسر رسول خدا (ص) روايت شده است که آن حضرت فرمود: آيا نمىداني که قوم تو وقتي کعبه را ساختند آن را از پايههائي كه حضرت ابراهيم قرار داده بود کوچک تر گرفتهاند؟
گفتم: چرا آن را به حالت اول باز نمىگردانيد؟
فرمود: اگر قوم تو تازه مسلمان نبودند (ايمانشان قوي بود) چنين ميکردم. »
البخاري الجعفي، محمد بن إسماعيل أبو عبدالله (متوفاي256هـ)، صحيح البخاري، ج 2، ص 573 ح 1506 و ج 3، ص 1232، ح 3188 و ج 4، ص1630، ح4214، ( ج 2 ص 156 و ج 4، ص 118 طبق برنامه مكتبه اهل البيت عليهم السلام) تحقيق د. مصطفى ديب البغا، ناشر: دار ابن كثير، اليمامة - بيروت، الطبعة: الثالثة، 1407 - 1987.
و ابن عباس، ابوهريره و... از خليفه دوم تقيه مىكردند.
آيا گوينده سخن، دختر ابو حَنْتَمَه است:
از برخى روايات اهل سنت استفاده مىشود كه گوينده اين سخن خانمى به نام «إبنة ابوحنتمة» است.
حدثني عمر قال حدثنا علي قال حدثنا ابن دأب وسعيد بن خالد عن صالح بن كيسان عن المغيرة بن شعبة قال لما مات عمر رضي الله عنه بكته ابنة أبي حَنْتَمَة فقالت واعمراه، أقام الأود وأبرأ العمد أمات الفتن وأحيا السنن خرج نقي الثوب بريئا من العيب.
قال: وقال المغيرة بن شعبة: لما دفن عمر أتيت علياً وأنا أحب أن أسمع منه في عمر شيئا فخرج ينفض رأسه ولحيته وقد اغتسل وهو ملتحف بثوب لا يشكّ أنّ الأمر يصير إليه، فقال: يرحم الله ابن الخطاب لقد صدقت ابنة أبي حنتمة لقد ذهب بخيرها ونجا من شرها، أما والله ما قالت ولكن قوّلت.
از مغيره نقل شده است که چون عمر از دنيا رفت دختر ابوحنتمه (شايد عمه عمر) بر او گريست و گفت: واى عمر! كه كجيها را راست كرد و بيماريها را مداوا نمود، فتنه را ميراند و سنت را زنده کرد؛ با جامهاى پاك و كم عيب از اين جهان رخت بر بست.
مغيره گفت هنگامى كه عمر دفن شد نزد علي آمدم و دوست داشتم که از وى کلامى در باره عمر بشنوم؛ پس در حاليکه سر و ريش خود را تکان مىداد بيرون آمده و تازه غسل کرده بود و خود را با پارچهاى پوشانده بود و شک نداشت که کار (خلافت) به او مىرسد؛ آن گاه گفت: خداوند فرزند خطاب را رحمت کند؛ دختر ابوحنتمه راست گفت؛ او خوبى هاى آن (خلافت) را برد و از بدى هايش نجات يافت؛ قسم به خدا که او نگفت؛ بلکه (اين حرفهاى کسى ديگر است) که او به خودش نسبت داده است.
الطبري، أبي جعفر محمد بن جرير (متوفاي310)، تاريخ الطبري، ج 2، ص 575، ناشر: دار الكتب العلمية – بيروت؛
الجزري، عز الدين بن الأثير أبي الحسن علي بن محمد (متوفاي630هـ) الكامل في التاريخ، ج 2، ص 456، تحقيق عبد الله القاضي، ناشر: دار الكتب العلمية - بيروت، الطبعة الثانية، 1415هـ.
بررسي اين نظر:
اين نظر نيز نمىتواند قابل قبول باشد؛ زيرا مشكل است كه گفته شود مرحوم شريف رضى اين سخن را بدون توجه به امام نسبت داده است؛ در حالى كه او مقيد بوده است تا در نهج البلاغه سخنانى را كه امام (عليه السلام) فرموده جمع آورى كند. نه سخنان ديگران و يا کلماتى که حضرت آن را از ديگران شنيده و نقل کردهاند. و مىدانيم که سيد رضى در اين کتاب تنها نظر او جمع آورى کلمات بليغ حضرت بوده است. لذا اين مطلب با علت جمع آورى کتاب منافات دارد.
وانگهى سيد رضى در اين زمينه آنقدر مقيد است که اگر امير مؤمنان به شعر يا ضرب المثلى از يکى از مشاهير عرب تمسک جسته است – با اينکه خود اين تمسک جستن ِ بجاى حضرت، خود نشاندهنده قدرت ادبى ايشان است - نقل قول را به طور کامل مشخص كرده است، و اگر احيانا يكى از خطبهها و يا يكى از كلمات امام (ع) به شخص ديگرى نسبت داده شده باشد، يادآورى كرده است، مثلا در خطبه 32 با صراحت يادآور مىشود كه اين خطبه را به معاويه نسبت دادهاند؛ ولى صحيح نيست. از اين رو اگر خطبه مورد بحث از شخص ديگرى بود بايد يادآور مىشد.
علامه شوشترى در اين باره مىگويد:
و أمّا ما نقله عن (الطبري) فمع أنّ رواية المخالف لنفسه غير مقبولة، لا يفهم منه سوى أنّه عليه السّلام صدق من قول ابنة أبي خيثمة (حنتمة) جملة (ذهب بخيرها و نجا من شرّها)، حتى إنّه عليه السّلام قال: ما قالته و لكن قوّلته. يعني ما قالته من نفسها، و لكن حملت على قوله، و ليس تحته شيء، لأن معناه أنّ في الخلافة و السلطنة خيرا و شرّا، و لكنّ عمر ذهب بخيرها و نجا من شرّها بحبسه مثل طلحة و الزبير عن الخروج عن المدينة، حتّى إلى الجهاد لئلّا يخرجا عليه، و أحدث شورى موجبة لنقض الامور عليه عليه السّلام و ليس قوله عليه السّلام: (ذهب بخيرها و نجا من شرّها)إلّا نظير قوله عليه السّلام فيه و في صاحبه في الشقشقية: لشدّ ما تشطّرا ضرعيها.
اما آن چه طبرى نقل كرده است، افزون بر اين كه براى ما غير قابل قبول است چون از فردى غير شيعى نقل شده است كه افزون بر آن، چيزى جز تصديق يك جمله از سخن دختر حنتمه از آن استفاده نمىشود؛ و آن اين جمله است: ( او خوبى هاى خلافت را برد و از بدى هايش نجات يافت »؛ تا جايى كه آن حضرت فرمود: دختر خيثمة (حنتمه) اين سخن را نگفت؛ بلكه بر زبانش جارى كردند؛ و معناى اين جمله چنين است كه سلطنت خير و شرّ دارد و عمر خيرش را برد و شرّش را گذاشت، كه مقصود ممانعت از بيرون رفتن طلحه و زبير از شهر مدينه بود تا آنكه شورائى تشكيل شد كه نتيجه آن به ضرر امام عليه السلام بود، و در حقيقت اين جمله: (ذهب بخيرها و نجا من شرّها) نظير فرمايش آن حضرت در خطبه شقشقيه در باره عمر و رفيق او ابوبكراست كه سراسر ذمّ و گلايه است.
و أمّا باقي العنوان فإمّا افتراء تعمّدا - و الافتراء عليه عليه السّلام كالنبيّ عليه السّلام كثير فالخصم يضع لنفسه على حسب هواه - و إمّا توهما من قوله عليه السّلام: لقد صدقت ابنة أبي خيثمة (حنتمة)، أنّه راجع إلى جميع ما قالته، مع أنّه عليه السّلام قيّده في قولها: ذهب بخيرها و نجا من شرّها. مع أنّ ما في (الطبري) تحريف، فعن ابن عساكر قال عليه السّلام: (أصدقت) لا (لقد صدقت).
و اما عناوين ديگر در اين خطبه يا افتراء است و تهمت عمدى و يا وهم است و خطا و بر داشت نادرست چون اولا: فرمايش علي عليه السلام كه فرمود: (لقد صدقت ابنة ابوخيثمة، أو حنتمة) اشاره به همه سخنان او است نه دو جمله از آن. ثانيا: طبرى آن را تحريف كرده است زيرا از ابن عساكر آورده است كه امام فرمود: أصدقت، و اين تعبير با عبارت: لقد صدقت، فرق دارد.
و ممّا ذكرنا يظهر لك ما في قول ابن أبي الحديد، على أنّ الطبري صرّح أو كاد أن يصرّح بأنّ المراد بهذا الكلام عمر، فإنّ الطبري إنّما روى وصف بنت أبي خيثمة (حنتمة) بما روى، و أنّ المغيرة كان يعلم أنّ عليّا عليه السّلام يكتم ما في قلبه على عمر كصاحبه، فأراد المغيرة أن يستخرج ما في قلبه ذاك الوقت فأجابه عليه السّلام بحكمته بذم و شكوى في صورة الثناء.
از اين توضيحات، برداشت ابن ابى الحديد از سخن طبرى و اين نسبت كه مقصود شخص عمر است روشن مىشود؛ زيرا طبرى از زبان دختر خيثمه (حنتمه) فقط وصف را نقل كرده است نه بيشتر از آن، و ازسويى چون مغيره مىدانست كه علي عليه السلام ناراحتيهايى از عمر و دوستش ابوبكر در دل دارد و دوست داشت كه علي آن را آشكار نمايد لذا آن حضرت مذمت و گلايه ها را در قالب مدح و ستايش بيان فرموده است.
شوشتري، محمد تقي (معاصر) بهجالصباغة في شرح نهج البلاغة، ج 9، ص 483، ناشر: مؤسسه انتشارات امير كبير ـ تهران، 1376هـ ش.
استفهام انكاري در سخن علي عليه السلام
شهيد مطهرى پس از نقل كلام طبرى مىنويسد:
ولي برخي از متتبعين عصر حاضر از مدارك ديگر غير از طبري داستان را به شكل ديگر نقل كردهاند و آن اينكه علي پس از آنكه بيرون آمد و چشمش به مغيره افتاد به صورت سؤال و پرسش فرمود: آيا دختر ابي خيثمه آن ستايشها را كه از عمر ميكرد راست ميگفت؟
عليهذا جملههاي بالا نه سخن علي ( ع ) است و نه تأييدي از ايشان است نسبت به گوينده و زني است بنام خيثمه و سيد رضي ( ره ) كه اين جملهها را ضمن كلمات نهج البلاغه آورده است دچار اشتباه شده است.
مطهري، مرتضي، سيري در نهج البلاغه، ص 164، ناشر: انتشارات صدرا ـ قم.
نتيجه گيري:
اين ديدگاه كه مقصود از «فلان» خليفه دوم باشد، هرگز نمىتوان آن را پذيرفت؛ زيرا اولاً: هيچ دليلى براى آن وجود ندارد و سخن ابن أبيالحديد و محمد عبده براى شيعيان اعتبار ندارد؛ ثانياً: با واقعيتهاى تاريخى و ديگر سخنان قطعى امير مؤمنان عليه السلام كه در كتابهاى شيعه و سنى وارد شده، در تضاد است.
تنها نظرى که مىتواند مورد تأييد شيعه قرار گيرد، نظر مرحوم قطب راوندى است؛ زيرا کلام يک شيعه است و در کتاب خود ايشان نيز موجود است – يعنى مانند نظر اول نيست که منسوب به شيعه باشد؛ و فردى سنى آن را نقل کرده باشد.
و همانطور که گفته شد، وى با نظرهاى سيد رضى بيش از ديگران آشنايى داشته است؛ به ويژه که برخى عالمان اهل سنت نيز اين نظر را پذيرفتهاند.
برای ورود به قسمت اول مقاله کلیک کنید
صفحه ی فیس بوکم :